مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
دوستانِ همراهم، من معمولا میام اینجا که غر بزنم! خاطرتون مکدر میشه، نخونید.

تن و روحم خسته و زخمی جنگ های قبلی باید آماده ی جنگ های بعدی بشم.
مغزم دیگه یاری نمیکنه از بس فکر کردم حس میکنم داره دود ازش بلند میشه!
میگه: یه جایی به نام عالم ذر این زندگی که داریم رو به ما نشون دادن و ما قبولش کردیم.
از همین جا اعلام میکنم من غلط کردم بخدا...
میگه: احتمالا یه چیزی، یه روزی رو دیدیدم که این زندگیو قبول کردیم!
چه جلافتا :|

از پرکاربردترین کلمات توی صحبت های من (نمیدونم) هستش! نه که واقعا این همه نمیدونم! دیگه حال ندارم توضیح بدم.

مار؛ جانوری که من هم ازش میترسم خیلی زیاد، هم بدم میاد، هم چندشم میشه و هرچیز بد دیگه ای...
راستی شما هم زبون عین مار دیدید؟!

● از شدت حرفایی که میخوام بزنم و میدونم فایده نداره دارم خفه میشم!

 

● هربار توی هر موقعیتی هرکسی میگه تو خیلی حساسی دلم میخواد خفش کنم اما در واقعیت فقط لبخند میزنم!

 

● به قول حاتم (رهایم کن): من انگار هزار سالمه؛ هیچی تکونم نمیده!

 

● بعضی وقتا هم به خودم استراحت میدم به زندگی ساده نگاه میکنم که شاید ساده بشه!

 

● میگن هرچیزیو تا ته تهش کنکاش میکنم! نمیدونم بده/خوبه! نمیدونم واقعاااا...

 

● میگه عینک بهت میاد، میگم میخوام عمل کنم، میگه هرچیزی قشنگش پشتِ ویترینه! منِ خنگول نفهمیدم چی میگهO_o چقدررر بعضی بچه ها زبون باز شدن!

 

● یه جایی خوندم:(می‌گوییم عادت می‌کنیم؛ آنچه که کسی نمی‌پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می‌کنیم؟) واقعا ارزششو داره؟! اگه روحت آزرده بشه، نه

 

● انقدر همه چیز ساکن و راکد بوده که هر تغییر کوچیکی واسم یه بُرد بزرگه! 

 

● من برای بچه ی اول بودن زیادی حساس بودم! (دارم لبخند میزنم) انقدررر خستم که دلم میخواد هزارسال بخوابم. من وسط بیست و چند سال جنگ یه روزاییم زندگی کردم!

 

● دلم میخواست یکی بغلم میکرد بهم میگفت اشکالی نداره توام میتونی اشتباه کنی و این فاجعه نیست!

 

● امروز ده دقیقه به صحبتای نانوای نون فانتزی گوش دادم! از انسانیت میگفت فارغ از اسامی و عناوین... دوس داشتم ساعتها پای حرفاش بشینم، دوس داشتم داییم میبود! 

 

● واقعا معاشرت با آدمای فهمیده و خوش اخلاق حالمو عوض میکنه.

 

● راستی از حالا به بعد هرکی اشکمو در بیاره اشکشو در میارم! 

 

● اسم وبلاگو میبینم یاد این بیت میفتم: مشتااااقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی (حافظ)

 

●  راستی گفته بودم حتی آهنگایی که خودم واست میفرستادم هم تو رو یادم میارن؟! این اولین باره آهنگیو که واسه تو فرستادم اینجا گذاشتم. این بارم فقط تو از طرف من گوشش کن (:

 

من که میتونستم؛
پس این کیه که نمیتونه؟!
آدم باید بدونه همیشه چیزی هست که یاد بگیره هیچوقت نباید توهم دانای کل بودن داشته باشه؛ فقط اینطوری میتونه رشد کنه.

من فهمیدم و حالا میدونم فکرم در مورد اون موضوع خیلی درست نبوده ( مطلقا غلط هم نیست!) سعی میکنم تغییرش بدم؛ منم پر از نابلدیم...
این خودِ پذیرنده رو خیلی دوست دارم (:
یه موضوعی توی ذهنم هست در حالت عادی زیاد بهش فکر نمیکنم (پیروزی!) ولی چیزی که درموردش میخونم دوباره و دوباره ذهنم درگیر میشه و هزاااار تا سوال بدون جواب میاد توی مغزم...
و مشکل اینجاست که موضوع به شدت مهمیه و این اهمیت مانع میشه بتونم درموردش با کسی حرف بزنم چون صحبت های هرکسی ممکنه توی جهت گیری فکریم تاثیرگذار باشه و نمیخوام اشتباه کنم.

●یکی از سخت ترین لحظاتی که میشه تجربه کرد اینه که بخاطر عشق و محبتت به شخصی خیلی کارا واسش انجام بدی و آخرش جوابت بشه؛ میخواستی نکنی مگه من ازت خواستم؟! شنیدنش آدمو از زندگی سیر میکنه.

● خیلی درد داره یه چیزایی توی وجودت پیدا کنی که دوستشون نداشته باشی و دلت نخواد باشن اما رفتار دیگران توی شکل گیری اون ویژگی در درونت بیشترین نقش رو داشته؛ مثل کثافتی به نام مهر طلبی...

● دارم فکر میکنم وقتی آدمی حتی محبت والدینش رو شرطی داشته چقدر سخته بخواد خلاف این عمل کنه.

● حس میکنم باید کوبیده بشم از بیخ و بن و دوباره ساخته بشم! 

● میخوام خیلی فکر نکنم، میخوام خیلی حساس نباشم، میخوام خیلی چیزای دیگه نباشم؛ اصلا میخوام خودم نباشم!

● دیگه داره باورم میشه مقصر ترک دیوارِ کنار پنجرم منم!

● حالم میخواد خوب باشه؛ بیچاره حالم...

● حس آوارگی دارم!

● استااااااد به سخره گرفتن غصه ها و دردا شدم! یه جوری میخندم و میخندونم که بیا و ببین...

● یه آهنگ با حالِ خوب داره توی ذهنم تکرار میشه. دلم میخواد این آهنگه تهش قصه ی زندگیم بشه!

راستی راستی نزدیک به یکساله هیچی ننوشتم! حرف زیاده؛ شاید بازم نوشتم.

راستی پستای جدیدو فقط دنبال کنندگانِ وفادارم (😅) میتونن بخونن.

ببخشید بابت پیامای بدون جوابتون... شاید یه روزی جواب دادم.

خب این وبلاگ هم به نقطه ی پایان خودش رسید.

خیلی وقتا از حال خوب و بدم نوشتم دقیقا وقتایی که هیچکس رو نداشتم غم و شادیامو باهاش شریک بشم تک تک بازدیدهایی که نوشته هام میخوردن واسم دلگرمی بودن که حرفام شنیده شدن و تنها نیستم. اکثر نوشته ها مخاطب داشت که یا مخاطبشون نخوند یا خوند و متوجه نشد. در هر حال خیلی وقته به اون مقصودی که به خاطرش این وبلاگ رو ساختم رسیدم و به دلایلی قصد ندارم دیگه اینجا مطلبی بنویسم و ترجیح میدم اگر نوشتنی هم بخواد باشه جایی جز این وبلاگ باشه؛ جایی خلوت تر، ناشناس تر...

این وبلاگ حذف نمیشه و فقط نوشته هایی باقی میمونه که دلیل اصلی ساخت این وبلاگ بود.

مرسی که حالم بدمو خوب و حال خوبمو بهتر کردید :)

یه دنیا ممنون بابت وقتی که گذاشتید و نوشته های منو خوندید.

این آهنگم بنظرم مناسب ترین آهنگ برای پایانِ این وبلاگه؛

دوستتون دارم و هیچوقت فراموشتون نمیکنم.
خدانگهدارتون
۱۹ مرداد ۰۱ ، ۲۳:۰۰

همیشه اینو خوب میدونستم توی دوست داشتن و تنفر افراطیم! توی هرچیزیم بتونم حد تعادل رو نگه دارم توی این یکی شدیدا میلنگم. این موضوع دلیل بدترین آسیب هایی بوده که توی زندگی بهم رسیده و مقصری هم جز خودم نداشته. خیلی وقتا سعی کردم تا بتونم علاقه و تنفرم رو مدیریت کنم؛ تا حالا که موفق نشدم ولی خب اینکه بدونی مشکل چیه و از کجاست، حل کردن اون مشکل رو تقریبا آسون میکنه. میخوام برای کنترل احساساتم روی خودم کار کنم. میخوام مانع خودم بشم که آدما رو بیش از اندازه دوست داشته باشم یا ازشون متنفر باشم. میخوام حواسمو جمع کنم قبل از هرکسی احوالِ خودم واسم اولویت باشه‌ و نهایتا به این دوتا حس توی زندگیم بهای کمتری بدم و آدما رو همون قدر که دوستم دارن دوست داشته باشم و همون قدر که دلیل دارم؛ ازشون متنفر باشم.

باید مینوشتم تا یادم بمونه آدما میتونن چقدر بد باشن حتی در حق یه غریبه اونم بی دلیل؛
امروز قد یه دنیا ترسیدم. نمیدونم هنوزم ترسم بیهوده بوده یا نه!
تا چندماه بعد توی ذهنم تصویرسازی شد و از ترس اتفاقاتی که اصلا واسم قابل هضم نبودن دست و پاهام میلرزید و قالب تهی کرده بودم. من کجا و دادگاه و شکایت و این چیزا کجا؟! انگاری قلبم داشت از جا کنده میشد. به وضوح صدای ضربان قلبمو میشنیدم.‌ اون لحظه نیاز داشتم فقط حرف بزنم و یکی بهم بگه همش الکیه و خیالمو راحت کنه حتی به دروغ ولی مامان و ریحانه نبودن و برای تماس گرفتن هم خیلی بدموقع بود. به خودم حق دادم حتی اگه بدموقع باشه. شماره ی خاله رو گرفتم. طولی نکشید تا جوابمو داد. پرسیدم وقت داره یکمی حرف بزنیم و گفت جایی مهمانیم و خیلی نمیتونه حرف بزنه. معذرت خواهی کردم و خواستم قطع کنم که گفت حرفمو بزنم. نمیدونم از صدام مشخص بود حالم خوب نیست یا ... . یکی دو دقیقه ای ماجرا رو واسش گفتم و دقیقا همون چیزی که میخواستم رو گرفتم. دلداریم داد و گفت همش الکیه و نگران نباشم. یکمی آروم گرفتم ولی حالم خوب نشد. هنوزم بهش که فکر میکنم حالم بد میشه. هیچوقت باعث و بانی این حال رو نمیبخشم با اینکه یه غریبه بود. امیدوارم بدترین حس و حال دنیا رو تجربه کنه که منو به این حال انداخت.
۲۶ تیر ۱۴۰۱

امروز یه روز قبل از عید غدیره و به قمری روزی که من متولد شدم. همیشه از بچگی یادم بوده یه روز قبل غدیر مامانم میگفت امروز تولدته و اون موقع ها خیلی خوشحال میشدم ولی این روزا امروز و فردا و تولد و عید و ... هیچ روزی واسم فرقی نداره. انقدر نسبت به همه چی دلسردم که دیگه واسه این مناسبتا جایی نمیمونه.
۱۷ ذی الحجه

میخواستم کلی بنویسم که خلاصه اش میشد اینکه.‌‌.. حرف بزنید.

شاید همین صحبت کردن های ساده راه حل خیلی از مشکلاتی باشه که سر راه روابطتون قرار میگیره.

خیلی روابط مستحکم تر از روابط ما بودن که به خاطر همین سکوت کردن ها کم کم از بین رفتن و چیزی جز حسرت و دلتنگی برای آدما باقی نگذاشتن.

 

مینویسم تا خودم یادم بمونه؛

من آدم راحت رها کردن چیزهایی که ساختم نبودم و نیستم. تا آخرین توانم برای نگهداشتن و درست کردنش تلاش میکنم. هرچقدر ارزشش واسم بیشتر باشه تلاشم بیشتر میشه. حالا میخواد هدف، آرزو و رویا باشه میخواد زنده و سالم نگه داشتن یه رابطه باشه.

 

سونات مهتابه؛ دوباره گذاشتمش چون خیلی دوسش دارم.