تولدت مبارک خانوم پرستار مهربونم💜
تولدت مبارک خانوم پرستار مهربونم💜
برمیگردم؛
این پست رو نوشتم چون دلم نمیخواست اگه روزی کسی فهمید نیستم و به اینجا سر زد با یه صفحه ی خالی روبه رو بشه.
رفیقِ چتربازم امیدوارم به نتایج خوبی با اوشون گرامی برسی و تا بینهایت احوالاتتون مثبت پیش بره. شاد و خندون بمونی همیشه و به جایی برسی که با همه ی وجود احساس خوشبختی داشته باشی.
آرام عزیزم اون چیزی که قرار شد واست بفرستم رو همین روزا برات ارسال میکنم.
آسمان جان خیلی وقته نمینویسی و ستاره ی وبلاگت روشن نمیشه
واقعا من جای خالیت رو همیشه حس میکردم. امروز که دیدم دوباره میخوای شروع کنی خیلی خوشحال شدم. امیدوارم برای همیشه برگشته باشی.
مبهم، لاله، حیات ( تودلی سابق/هویجوری اسبق!) ، حنانه، محمد، اسی بلک، سارا، سحر، امیر و همه ی دوستانم که کنکوری هستید امیدوارم بهترین نتیجه ی ممکن رو امسال بگیرید و توی هر رشته و دانشگاهی که دوس دارید قبول بشید.
بنفشه جان نمیدونم هنوزم میخونی وبلاگمو یا نه. امیدوارم اتفاقاتِ قشنگی توی زندگیت واست رقم بخوره و به هرچیزی که توی دفتر آرزوهات نوشتی زودِ زود برسی.
ملینا جان گل دختر پر انرژی و بامحبت همیشه شاد و خندون بمون و نذار هیچی دلتو غصه دار کنه.
ماجده جان دوست مهربون و حساسم امیدوارم لبات خندون باشه. همیشه ی همیشه خودتو به آدمای دیگه ترجیح بده و همیشه خودتو از ته دل دوست داشته باش.
زهرا جان زندگی پستی و بلندی زیاد داره ولی یادت نره خدا همیشه حواسش بهمون هست. به حکمت کارای خدا ایمان داشته باش. مشهد رفتی منو حتما دعا کن.
انارک جان امیدوارم هرچی زودتر یادت بیاد یه وبلاگ خوشگل اینجا داشتی که همینجوری داره خاک میخوره.
غریب جان مدت زمان زیادیه ازت بی خبرم ولی همیشه خودتو حرفای قشنگتو یه جای خوب توی ذهنم و قلبم نگه میدارم. هرجا هستی شاد و سربلند باشی.
خرگوشک جان عروس خانوم خوشگل یه زندگی ایده آل کنار همسرت رو واست آرزو میکنم. خوشبخت باشی.
دختره، دوست جانِ ناشناسم! وقتی میومدم وبلاگتو توی آمار وبلاگت میدیدم فقط وبلاگ من رو دنبال میکنی! اونم بین این همه وبلاگ که بلاگراشون همه خیلی بهتر از من مینویسن حس خوبی بهم میداد. هیچوقت باهم حرف نزدیم ولی معمولا یه سری وجه اشتراک بینمون توی پستات پیدا میشد که باعث میشد حس نکنم تنهام. امیدوارم همه ی مشکلاتت برطرف بشه.
مه سو خانوم همین روزا قسمتی که قراره بخونم رو میخونم. خیالت راحت
جناب قدح مرسی که همیشه مشوق من بودید و از خط خطی های من تعریف میکردید.از خانوم میم، نیلی، فازی، تخته سیاه، تارا، جناب آرمان، سکوت محض، جناب زیتون، شبگرد، علیرضا، Blue Moon، شمیم، بهار، هیوا، دوقلوها، فاطمه، لیمو، گل نگار، ویرا، پریسا، خانوم معلم، مُحی، یه بنده خدا، جناب محسن، ملوچک و همه ی دوستانم که لطف داشتید به من، وبلاگمو میخوندید و با کامنتای دلگرم کنندتون خوشحالم میکردید واقعا ممنونم... مرسی از محبت تک تکتون
دوستتون دارم💙 مواظب خودتونو خوبیاتون باشید:)
ششم خرداد!
یکی از شب های دی ماه سالِ قبل بود. داشتم یه پستِ طولانی مینوشتم. احتمالا همون موقع درحال اتفاق افتادن بود! یه دوست بهم پیام داد. یه اتفاقی از قبل این گپ و گفت درحال افتادن بود! جوابشو دادم و بیخیالِ نوشتنِ ادامه پست شدم و پیش نویسش کردم و صحبت ادامه پیدا کرد. از دل بستنش به یکی از همکلاسی هاش گفت و اتفاقاتی که رخ داده. تنها آرزویی که اون لحظه کردم این بود که هرچی هست یکطرفه نباشه و یه سرانجام خوب برای هردوشون داشته باشه. توی حوالی صحبت ها هم درحال اتفاق افتادن بود! گذشت و گذشت از هر دری گفتن تا به شب بخیر رسید. توی تمام زمان صحبت کردن سعی کردم به اون اتفاق بی توجه باشم و جواب دوستمو بدم. انقدر بهم ریخته بودم که نتیجش شد تصمیم حذف وبلاگم. اولین و آخرین بار بود که این تصمیم گرفته شد. حالا ربطشون بهم چی بود خدا میدونه. یه پستِ کوتاه نوشتم و خداحافظی کردم و وبلاگم رو غیرفعال کردم و رفتم که حذف کنم. سرعت نت بخاطر روشن بودن VPN پایین اومده بود. خواستم خاموشش کنم و بعدش حذف رو بزنم که یهویی یه تصویر واسم ارسال شد. نمیدونم بعدِ شب بخیر گفتن و تمام شدنِ صحبت و خداحافظی چرا یهویی اون تصویر رو واسم فرستاد. یه تصویرِ بانمک که زیرش نوشته بود: بخند غم تو دنیا رو عوض نمیکنه! یکمی با خودم فکر کردم که واقعیت همینه. غم و غصه خوردنِ من هیچ چیزی رو تغییر نمیده حتی حذفِ وبلاگم جلوی اتفاقی که افتاد رو نمیگیره و یا زمان رو به قبل از اون اتفاق برنمیگردونه. مثل خیلی وقتای دیگه که دلم از غصه و ناراحتی داشت منفجر میشد و آرزو میکردم یکی حتی درحد یه سلام، خوبی؟ احوالمو بپرسه اون لحظه هم شاید ناخودآگاه آرزو کردم یکی باشه. با ایموجیه خنده جوابشو دادم و این شد شروعِ حرفایی که تا صبح ادامه پیدا کردن. تقریبا چیزِ زیادی از اون اتفاق توی ذهنم باقی نموند. نه اینکه واسم مهم نبود ولی یجورایی حواسم ازش پرت شده بود. بعدِ خداحافظیه دوم دوباره به خودم گفتم: حالا وبلاگ رو حذف کردی تهش چی؟ چیزی که اتفاق افتاده رو دیگه نمیشه کاریش کرد فقط باید ازش رد شد. پستِ خداحافظی رو حذف کردم و وبلاگم رو به حالتِ قبل برگردوندم و بعد خوابیدم. هیچ وقت هم اون پستِ طولانی رو تموم نکردم. الان میدونم اگه حذف کرده بودم خیلی پشیمون میشدم که فایده ای هم نداشت. بعدِ اون شب هروقت ناراحت بودم اینو توی ذهنم می آوردم و مرورش میکردم: بخند غم تو دنیا رو عوض نمیکنه! یه جمله ی ساده ی معمولی ولی برای من حال خوب کن. خیلی پیش اومد خواستم بپرسم چرا یهویی اون تصویر رو واسم فرستاد ولی به خودم میگفتم هر دلیلی داشت حتی اگه اشتباهی ارسال شده بود مهم نیست. مهم اینه که از یه تصمیمِ عجولانه ی اشتباه جلوگیری کرد. تا الان نشده بود برای این موضوع ازش تشکر کنم که خواسته یا ناخواسته باعث حالِ خوبم شد.
ازت یه دنیا ممنونم که اون موقع بودی. بدونِ اغراق میگم لحظه هایی بود که با یادآوری این خاطره حالِ خرابمو خوب کردم چون حس میکنم اون لحظه ها خدا حواسش به من بود که تو بعدِ خداحافظی دوباره برگشتی. بهترین ها رو واست آرزو میکنم و امیدوارم با کسی که دوسش داری خوشبخت بشی و همه ی رویاهات واقعی بشن و وبلاگت پر بشه از نوشتن از حالِ خوبت و موفقیت هات. یادمه یه روزی گفتی دوس داشتی مهندس بشی و حالا پرستار شدی. به نظرِ من شغلت خیلی برازندته چون قابلیت تسکین و مرهم بوندن برای غصه های بقیه رو داری. فکر کنم همه ی مهربونی و دل رحمی و خوبی هات حیف میشد اگه پرستار نمیشدی. همیشه برای حالِ خوبت و شاد بودن و آرامشت و موفقیتت دعا میکنم. تنها کاریه که از دستم میاد که واست انجام بدم؛ البته اگه مستجاب دعوه بودم تا الان کلی اتفاقِ خوب واست افتاده بود ولی خب انگاری... شاد باشی همیشه:)
خواستم از چند نفر از بلاگرا واسه محبت هایی که به من داشتن تشکر کنم ولی فکر کردم احتمالا اگرم ازت تشکر کنم هیچی یادت نمیاد واسه همین مفصل توضیح دادم.
