نامه ای که برای چالش نامه ای به... اشتباهی به یه شخص واقعی نوشتم این بود. برای آتنا
خواستم اون جریان یادآوری بشه تا حواسمون یکم بیشتر به کودکان اطرافمون باشه و بدونیم دنیا همون دنیای قبلیه و حتی بدتر...
سلام آتنای کوچولوی عزیزم
حالت را نمی پرسم چون می دانم حالا دیگر در آغوشِ خدا خوبِ خوبی.
فرشته ی کوچکم نمیدانم می توانی نامه ام را بخوانی یا نه چون فقط هفت سالت بود که از میان ما سفر کردی اما قول می دهم نامه ام خالی از هر تشبیه و کنایه ای باشد چون می دانم فرصت یاد گرفتن این ها را مثل خیلی از ما در مدرسه نداشته ای. روزی که خبر پر کشیدنت را شنیدم ( شاید بپرسی مگر من پر و بال داشتم که پر بکشم؟! آری عزیزکم تو فرشته ای بودی که دنیای ما بی اندازه برایت نامهربان بود و تو مثل فرشته ها پیش خدا پر کشیدی.) نمی دانستم چگونه غم و غصه ی همراه با خشمم را کنترل کنم. حتی به خدا هم گله می کردم که چرا باید پایان زندگی تو انقدر غم انگیز باشد؟ آن زمان حتی از خدا می خواستم مرا زودتر از این دنیای کثیف ببرد چون طاقت شنیدنِ آزار کودکان را ندارم. همیشه فکر می کردم وقتی برای کسی اتفاق بدی می افتد شاید خدا او را به خاطر کار بدی که انجام داده تنبیه کرده اما تو... تو کودکِ پاک و معصومی بودی که قربانیِ فردِ گرگ صفت شدی که هنوز هم در دنیا نسلشان ادامه دارد. راستی حتما مادرت قصه ی شنگول و منگول را برایت گفته بود که آقا گرگه می خواست بره ها را بخورد. اما گرگِ قصه ی تو هزاران بار بدتر از گرگِ قصه ی کودکی هایت بود. او حتی از شیطان هم بدتر بود که کودکی بی گناه را قربانیِ خواسته های شومش کرد. فقط ای کاش قیامتی باشد که سزای اینها خیلی بیشتر از یک بار مردن است.
آتنای قشنگم؛ دنیای ما جای قشنگی نیست.دنیایی که در آن کودک آزاری باشد هیچ وقت نمی تواند جای قشنگی باشد. دنیایی که آدم هایش حتی به مظلومیت کودکان هم رحم نمی کنند. کودکانی که بی گناه قربانیِ هوس ها و شهوت های کنترل ناپذیر و حیوانی بعضی انسان نماها می شوند. دنیایی که بعضی پدرها و مادرهای آن نسبت به کودکانشان بی تفاوتند و گاهی با اعتمادهای نابجا به نزدیکانشان تمام زندگی کودکانشان را تباه می کنند و کودکانی که در مقابل این آزار و اذیت ها تنها سکوت می کنند و تا سال ها اشک هایشان را در خلوتشان می ریزند و ذره ذره مرگ را تجربه می کنند. آخر به کدامین گناه...
آتنا جانم از گفته ام ناراحت نشو اما خیلی خوب شد که زودتر این دنیای نامهربان را ترک کردی اما ای کاش حالا که وقتِ رفتنت رسیده بود انقدر تلخ و دردناک ترکِ دنیا نمی کردی. دنیای ما آنقدر نامهربان است که حتی به بنیتای هشت ماهه هم رحم نکرد.
آتنای عزیزم بین خودمان بماند؛ مدتی پیش وقتی که دختر بچه ی یکی از آشنایان از آنچه که برایش اتفاق افتاده بود، برایم گفت از شدت ناراحتی و عصبانیت با مادرِ بی مسئولیتش دعوا کردم که چرا وقتی نمی تواند از فرزندش مراقبت کند پای کودکی بی گناه را به این دنیا باز می کند و مادرش ناباورانه تنها نگاه می کرد و نمی دانست چه باید بگوید. واقعا چرا دنیا انقدر جای بدی شده است؟! چگونه می شود به زیبا زندگی کردن در این دنیا امیدوار بود وقتی همیشه ترس آن است که روزی گرگی دیگر کودکی که من مادرش می شوم را بدرد؟! چگونه می توان به آینده ای امیدوار بود که پدر ها و مادر ها کمترین حسِ مسئولیت پذیری را نسبت به کودکانشان ندارند و وقتی به یکی از آن ها التماس کردم حواسش به دختر کوچولویش و کسانی که اطرافش هستند، باشد به من پوزخند می زند؟!
حقیقتا که دیگر امیدی به این دنیا و آدم هایش نیست و چه خوب که تو مجبور نیستی در میانِ کسانی بزرگ شوی که همیشه با نگاه های هرزه شان و آزار و اذیت هاشان در عذاب باشی.
دوستت دارم، فرشته ی کوچک... فائزه