مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «نامه» ثبت شده است

نامه ای که برای چالش نامه ای به... اشتباهی به یه شخص واقعی نوشتم این بود. برای آتنا

خواستم اون جریان یادآوری بشه تا حواسمون یکم بیشتر به کودکان اطرافمون باشه و بدونیم دنیا همون دنیای قبلیه و حتی بدتر...

سلام آتنای کوچولوی عزیزم

حالت را نمی پرسم چون می دانم حالا دیگر در آغوشِ خدا خوبِ خوبی.

فرشته ی کوچکم نمیدانم می توانی نامه ام را بخوانی یا نه چون فقط هفت سالت بود که از میان ما سفر کردی اما قول می دهم نامه ام خالی از هر تشبیه و کنایه ای باشد چون می دانم فرصت یاد گرفتن این ها را مثل خیلی از ما در مدرسه نداشته ای. روزی که خبر پر کشیدنت را شنیدم ( شاید بپرسی مگر من پر و بال داشتم که پر بکشم؟! آری عزیزکم تو فرشته ای بودی که دنیای ما بی اندازه برایت نامهربان بود و تو مثل فرشته ها پیش خدا پر کشیدی.) نمی دانستم چگونه غم و غصه ی همراه با خشمم را کنترل کنم. حتی به خدا هم گله می کردم که چرا باید پایان زندگی تو انقدر غم انگیز باشد؟ آن زمان حتی از خدا می خواستم مرا زودتر از این دنیای کثیف ببرد چون طاقت شنیدنِ آزار کودکان را ندارم. همیشه فکر می کردم وقتی برای کسی اتفاق بدی می افتد شاید خدا او را به خاطر کار بدی که انجام داده تنبیه کرده اما تو...  تو کودکِ پاک و معصومی بودی که قربانیِ فردِ گرگ صفت شدی که هنوز هم در دنیا نسلشان ادامه دارد. راستی حتما مادرت قصه ی شنگول و منگول را برایت گفته بود که آقا گرگه می خواست بره ها را بخورد. اما گرگِ قصه ی تو هزاران بار بدتر از گرگِ قصه ی کودکی هایت بود. او حتی از شیطان هم بدتر بود که کودکی بی گناه را قربانیِ خواسته های شومش کرد. فقط ای کاش قیامتی باشد که سزای اینها خیلی بیشتر از یک بار مردن است.

آتنای قشنگم؛ دنیای ما جای قشنگی نیست.دنیایی که در آن کودک آزاری باشد هیچ وقت نمی تواند جای قشنگی باشد. دنیایی که آدم هایش حتی به مظلومیت کودکان هم رحم نمی کنند. کودکانی که بی گناه قربانیِ هوس ها و شهوت های کنترل ناپذیر و حیوانی بعضی انسان نماها می شوند. دنیایی که بعضی پدرها و مادرهای آن نسبت به کودکانشان بی تفاوتند و گاهی با اعتمادهای نابجا به نزدیکانشان تمام زندگی کودکانشان را تباه می کنند و کودکانی که در مقابل این آزار و اذیت ها تنها سکوت می کنند و تا سال ها اشک هایشان را در خلوتشان می ریزند و ذره ذره مرگ را تجربه می کنند. آخر به کدامین گناه...

آتنا جانم از گفته ام ناراحت نشو اما خیلی خوب شد که زودتر این دنیای نامهربان را ترک کردی اما ای کاش حالا که وقتِ رفتنت رسیده بود انقدر تلخ و دردناک ترکِ دنیا نمی کردی. دنیای ما آنقدر نامهربان است که حتی به بنیتای هشت ماهه هم رحم نکرد.

آتنای عزیزم بین خودمان بماند؛ مدتی پیش وقتی که دختر بچه ی یکی از آشنایان از آنچه که برایش اتفاق افتاده بود، برایم گفت  از شدت ناراحتی و عصبانیت با مادرِ بی مسئولیتش دعوا کردم که چرا وقتی نمی تواند از فرزندش مراقبت کند پای کودکی بی گناه را به این دنیا باز می کند و مادرش ناباورانه تنها نگاه می کرد و نمی دانست چه باید بگوید. واقعا چرا دنیا انقدر جای بدی شده است؟! چگونه می شود به زیبا زندگی کردن در این دنیا امیدوار بود وقتی همیشه ترس آن است که روزی گرگی دیگر کودکی که من مادرش می شوم را بدرد؟!  چگونه می توان به آینده ای امیدوار بود که پدر ها و مادر ها کمترین حسِ مسئولیت پذیری را نسبت به کودکانشان ندارند و وقتی به یکی از آن ها التماس کردم حواسش به دختر کوچولویش  و کسانی که اطرافش هستند، باشد به من پوزخند می زند؟!

حقیقتا که دیگر امیدی به این دنیا و آدم هایش نیست و چه خوب که تو مجبور نیستی در میانِ کسانی بزرگ شوی که همیشه با نگاه های هرزه شان و آزار و اذیت هاشان در عذاب باشی.

دوستت دارم، فرشته ی کوچک... فائزه

جیمز سالیوانِ عزیزم، هیولای آبیه دوست داشتنی ام

همیشه دلم می خواست می توانستم مثل بوو درکنار تو و مایکل و در کارخانه ی هیولاها باشم. کارخانه ای که به راحتی می شد از درهای بسیارش به تمام دنیا سفر کرد! و فقط کافی بود در را باز کنی. دوست داشتم مثل بوو یک روز ناگهانی از درِ کمد اتاقم به شهرِ هیولاها بیایم. میدانی سالیوان، بین خودمان بماند من همیشه ی همیشه وقتی انیمیشن کارخانه ی هیولاها را تماشا می کنم و به آخرش می رسم که بوو مجبور می شود از تو خداحافظی کند و از پیشِ شما برود گریه ام می گیرد ولی یواشکی که هیچکس نفهمد اشک هایم را پاک می کنم چون دیگر بزرگ شده ام. من خیلی تو را دوست دارم چون با اینکه هیولا بودی دوست داشتی به جای آنکه بچه ها را بترسند و جیغ بکشند، بخندند. وقتی برای نجات دادنِ بوو از دستِ هیولاهای بدجنس انقدر تلاش می کردی و با همه ی ترسناک بودنت برای دیگر بچه ها، بوو را انقدر دوست داشتی و حتی برای خواباندنش با صدای هیولاگونه ات لالایی می خواندی دلم می خواست می توانستم به جای بوو باشم و برای همیشه کنارت زندگی کنم و وقتی از هیولاهایی که در دنیایم دارم، می ترسیدم در آغوشِ بزرگ و نرمالویَت پنهان شوم.

سالیوانِ من قول بده یک بار حتی در خواب مرا به شهرِ هیولاها و کارخانه ات ببری.

سالیوانِ مهربانم همیشه با بچه ها دوست باش و آن ها را بخندان.

دوست و دوستدار همیشگیه تو، فائزه کوچولو


دیروز که داشتم چالش یکی از بلاگرها رو می خواندم با خودم فکر می کردم کاش یکی من دعوت کنه! (آخه من تا بخصوص به چالشی دعوت نشم دوست ندارم بنویسم!) هیچی دیگه من از طرف nobody  دعوت شدم که خییییییلیم ازش مچکرم و همچنین از آقا گل که این چالش رو راه انداختن.

منم دعوت می کنم از محمد ، آرام ، بهنام ، مه سو ، شاسوسا ، بل و همه ی کسایی که این پست رو خوندن:)

فقط لازم میدونم بگم قبل از نوشتن به وبلاگ آقاگل مراجعه کنید و درمورد چالش بخونید. چون من اول به یه شخصی نوشتم که حضور خارجی داشت و انگاری نباید مخاطب وجودِ خارجی داشته باشه.

قسمت هایی که در (...) است صحبت های خواننده ی نامه است.

آن روز در نهایتِ کلافگی و بی هدفی خیابان ها را می پیمودم که خودم را مقابل کافه کتابِ دنجی که در یک فرعیه خلوت و ساکت جا گرفته بود، یافتم. هیچ وقت علاقه ی چندانی به خواندنِ کتاب خصوصا کتاب های قطور و طولانی نداشتم و طولانی ترین کتاب هایی که مطالعه کرده بودم کتاب های تستِ دوران کنکورم بود. حقیقتا آدم عجولی بودم و دلم می خواست هرچیزی خیلی زود به سرانجام برسد! با خودم گفتم: ساعتی بودن در این کافه کتابی که به شهر مردگان می ماند شاید از ادامه ی این راه رفتن های بدونِ پایان بهتر باشد. در را به آرامی گشودم و داخل شدم. صدای زنانه ای به گوشم رسید که انگار مشغولِ خواندن کتابی بود. با دیدنِ من از ادامه ی خواندن صرفِ نظر کرد و به سمت آقایی که مشغولِ شنیدنِ خوانده هایش بود، رفت و به آرامی چیزی درگوشش زمزمه کرد. نگاهی گذرا به قفسه های رنگارنگ و پر از کتابی که دور تا دورِ کافه را احاطه کرده بودند و همچنین میز و صندلی هایی که با سلیقه چیده شده بودند؛ انداختم. چیزی که بیشتر از همه خودنمایی میکرد هاله ی آبی رنگی بود که به نحوی سراسرِ آنجا را احاطه کرده بود. نزدیک ترین میز و صندلی به دربِ خروج را برای نشستن انتخاب کردم. مردی که پشتِ پیشخوان بود با لبخندی گیرا به سمتم آمد، خوشامد گفت و از من دعوت کرد نگاهی به کتاب هایشان بیندازم. به او گفتم: اگر نخواهم کتاب بخوانم مشکلی ندارد که ساعتی آنجا بنشینم؟ جواب داد: خیر، تا هروقت دلم بخواهد می توانم آنجا بمانم. پرسید: چیزی برای خوردن میل دارم؟ با خودم گفتم: شاید باید این گونه هزینه ی اینجا نشستنم را بپردازم! بدونِ لحظه ای فکر کردن به اینکه چه چیزی دوست دارم گفتم: نسکافه. رفت و مدتی بعد با فنجانی بازگشت. به من گفت: چون اولین بار است که به اینجا می آیم مهمان او و همسرش هستم و آن خانمی که در بدوِ ورودم صدایش را شنیده بودم؛ نشانم داد. تشکر کردم و در دلم خجالت کشیدم از فکری که درمورد پرداخت هزینه به او کردم. کمی بعد تلفن همراهم را برداشتم و مشغول بازی شدم! مدت ها بود که بی هیچ هدفی روزها را شب می کردم و شب ها را روز. و تنها کارم زدنِ رکورد خودم در بازی های مختلفی بود که خودم را با آنها سرگرم می کردم. داشتم فکر می کردم که چقدر سکوتِ آنجا دلخواه است که در با شدت باز شد. تو که با چهره ای مضطرب داخل شده بودی (چون با دوستی قرار داشتم وکمی دیر آمده بودم)، چشمانت را کمی جمع کردی (چون چشمانم ضعیفند وعینک نمیزنم برای دیدن فاصله ها کمی چشمانم را جمع می کنم) و همه ی میز ها را از نظر گذراندی و نفسی از سرِ آسودگی کشیدی و بعد نگاهی به من انداختی که متعجب به تو نگاه می کردم و زیرِلب عذرخواهی کردی. (چون در را با عجولانه باز کرده بودم باعث جلب توجه شده بود) سرم را تکان دادم و به ادامه ی بازی مشغول شدم اما حقیقتا زیر چشمی به تو نگاه می کردم و سعی می کردم متوجه نشوی! (فهمیده بودم و سنگینی نگاهت را احساس می کردم) به سمتِ پیشخوان رفتی و به آرامی با آن زوج خوش و بشی کردی. (دوستانم بودند و می شناختمشان و به سبب همین آشنایی بود که به آنجا می رفتم) پشتِ آخرین میزی که کنجِ دیوار قرار گرفته بود نشستی. (معمولا نشستن در گوشه ها را به نشستن در مرکز ترجیح می دهم) کتابی را از کوله پشتی ات در آوردی و بی توجه به منی که هنوز هم بی علت تو را زیرِ نظر گرفته بودم مشغولِ خواندن شدی. (در واقع تمام حواسم به تو بود و آن کتاب را قبل از آمدن تمام کرده بودم) کمی گذشت که دوباره در باز شد اما اینبار به آرامی. شخصی داخل شد. تنها چیزی که آن لحظه به نظرم آمد تفاوتِ میان آدم ها بود. در کمالِ تعجب به سمت میز تو حرکت کرد و وقتی متوجه اش شدی برخاستی و او را به آغوش کشیدی. حتی تصورِ اینکه شما دو نفر دوست هستید هم سخت بود چه برسد به واقعیت! روبه رویت نشست و خواست شروع کند به صحبت که با ایما و اشاره او را به سکوت خواندی. از داخل کوله پشتی ات چیزی شبیه به یک جعبه بیرون آوردی. ترجیح دادم به جای ادامه ی بازی کمی در کارِ شما کنجکاوی کنم البته نامحسوس! (کاملا آشکارا بود این فضولی) پس از خوردنِ نسکافه ای که به آن مهمان شده بودم به سمتِ قفسه ی کتاب ها رفتم و کتابی قطور را انتخاب کردم و به جای نشستن در جای قبلم پشتِ میزی که کنار میز شما بود نشستم. دیدم که تو مشغولِ چیدنِ مهره های شطرنج شدی. برایم خنده آور بود که دو نفر برای بازی کردن، آن هم بیرون از خانه باهم قرار بگذارند. کتابی را که حتی اسمش را نخوانده بودم را گشودم و خودم را مشغول خواندن نشان دادم. خانمی که پشتِ پیشخوان مشغول بود به سمتِ میزتان آمد و از شما پرسید: چیزی برای خوردن میل دارید؟ تو گفتی: بستنی! او هم با خنده گفت: بستنی میخواهی باید بروی بستنی فروشی. در نهایت هردویتان شکلاتِ داغ سفارش دادید. وقتی سفارشهایتان را آورد منتظر بودم که شاید به شما هم گفته شود که چون اولین بار است به اینجا می آیید مهمانید اما چیزی گفته نشد. پس ممکن بود شما گاهگاهی به آنجا بیایید. همانطور که مشغول نوشیدن بودید، دلم را به دریا زدم و خطاب به تو پرسیدم: شما معمولا به اینجا می آیید؟ پرسیدی: چطور؟ با جوابت در دلم به خودم و کنجکاوی مسخره ام لعنتی فرستادم و گفتم: من به دنبال فضای آرامی برای ساعتی در آرامش بودن و مطالعه کردن می گردم. گفتم شاید شما با وضعیت اینجا آشناتر باشید! اینبار دوستت پاسخ داد: اینجا بجز روزهای شنبه و چهار شنبه، معمولا خلوت است خصوصا روزهای یکشنبه. امروز هم که یکشنبه است. با جوابی که دوستت داد مطمئن شدم که ممکن است دوباره آنجا ببینمت. حقیقتش را بخواهی برای خودم هم عجیب بود که چرا دلم میخواهد بیشتر تورا بشناسم! اصلا به آن دخترهایی که همیشه موردپسندم بودند شباهتی نداشتی. دلم می خواست راهی برای ادامه دادنِ صحبت پیدا کنم. خودم را معرفی کردم. (در واقع داشتم از فضولی تلف می شدم اما به خودم اجازه نمی دادم اسمت را بپرسم که خودت گفتی) بعد از من دوستت خودش را معرفی کرد و تو نیز به تبعیت از ما اسمت را گفتی. بعد از ابراز خوشبختی از آشنایی با یکدیگر به شما گفتم: به ادامه بازیتان برسید. من هم در سکوت بازیتان را تماشا کردم.  بازیتان تمام شد و درنهایت آن همه کش مکش و تقلا پات. دوستت رو به من کرد و گفت: آرزو شده یک بار بازی ما برد و باخت داشته باشد. تو بیشتر شنونده بودی تا گوینده . همانطور که به حرف های ما گوش می کردی، وسایلت را داخل کوله ات می گذاشتی و در اتنهای کتابی که انگاری امروز خواندنش را تمام کرده بودی چیزی یادداشت می کردی. کتاب را بستی و به سوال نپرسیده ی من جواب دادی. گفتی: در انتهای تمامی کتاب های اینجا چند صفحه اضافه شده برای اینکه خوانندگان آن دیدگاهشان را درمورد آن کتاب یا حسی که زمان خواندنِ آن داشته یا نکته ی جالبی که در آن یافته اند را با خط خودشان بنویسند تا بماند به یادگار. کتاب را از تو گرفتم و این ایده را تحسین کردم. مستقیم به سراغ صفحاتی که از آنها حرف می زدی رفتم و دیدم تو اولین کسی هستی که نظرت را در آن صفحه نوشته ای و پایین نوشته ات را امضا کرده ای و تاریخ زده ای. پرسیدم: که در آخر همه ی کتابهایی که خوانده ای یادداشتی گذاشته ای؟ پاسخ دادی: در پایان همه شان حتی شده در حدِ چند کلمه. دوستت میان گفت و گویمان آمد و گفت: که تو از کودکی پیوندِ محکمی با خواندنی ها داشته ای و بیشتر وقتها خودت را با کتاب سرگرم می کنی. آن لحظه ها فکر می کردم چقدر تو دوری از همه ی معیارهایی که شخصی را برایم جذاب می کرد. همانطور که کتاب را  می بردی تا درجایش توی قفسه ها بگذاری  با چشم برای دوستت خط و نشان می کشیدی و او نیز تو را با نیش باز نگاه می کرد. با برداشتنِ کوله ات عزم رفتن کردی که باز هم دوستت برخلافِ میل تو (در واقع تنها جایی که موافق میل من حرف زد شاید همان لحظه بود) زبان باز کرد و گفت: ما معمولا روزهای فرد به اینجا می آییم. اگر دوست داری زمانی که اینجا خلوت است بیایی روزهای فرد بهترند. سپس خداحافظی کرد و و بیرون رفت و منتظر تو ایستاد. تو بابت پرحرفی دوستت عذرخواهی کردی و نهایتا گفتی خدانگهدار آقای پی هاش! خداحافظی ات را پاسخ دادم و در ذهنم به ترکیبی که از حرف اول نام و نام خانوادگیَم ساخته بودی لبخند زدم. آقای پی هاش. کتابی را که برداشته بودم به جایش بازگرداندم و ازآقایی که مسئول آنجا بود پرسیدم که آیا میتوانم کتابی را از کتاب های آنجا امانت بگیرم؟ برایم توضیح داد و من هم مراحلی که گفت را انجام دادم. میان کتاب ها کتابی با تعداد صفحات کم که آن هم به صورت داستانِ کوتاه بود اتنخاب کردم و از آن زوج جوان خداحافظی گرفتم و راهی خانه شدم. تا شب چندین داستان آن کتاب را خواندم و قبل از خواب هم به خواندن ادامه دادم تا از خستگی خوابم رفت. صبح روزِ بعد باز هم شروع کردم به خواندن. میخواستم تا فردا که سه شنبه بود و دوباره می خواستم به آنجا بیایم این کتاب را خوانده باشم. همان روز عصر آن را به پایان رساندم و در آخرین صفحاتش بعد از چندین نظری که قبلا نوشته شده بودند، نظرم را درباره ی آن نوشتم و نوشتم که این کتاب اولین کتابی است که من از کتاب های این کافه کتاب خوانده ام. در پایانش هم نامم را نوشتم آقای پی هاش! و تاریخ زدم. فردای آن رو در حدود همان ساعتی که آن روز آمده بودم به آنجا آمدم. به آقای مسئول سلامی دادم و کتاب را در جایش گذاشتم و کتابِ کم حجم دیگری را برداشتم ، در کنار میزی که شما روز اول پشتِ آن نشسته بودید نشستم و مشغول خواندن شدم. گاهی نگاهم را به سمت در می چرخاندم و منتظر بودم مثل همان روز آشفته و با عجله بیایی. دو ساعتی منتظر نشستم چند نفر در این میان آمدند کتاب هایی را تحویل دادند، کتاب بردند، مدتی آنجا نشستند اما تو نیامدی. (می خواستم بیایم اما اتفاقِ غیر منتظره ای رخ داد که نیامدم) از آمدنت نا امید شدم. کتاب را به آقای مسئول دادم تا نامم را ثبت کند و بعد از آن به سمت خانه پیاده راه افتادم. فاصله ی زیادی بود اما من عاشق این قدم زدن ها بودم. در راه به تو فکر میکردم. به شخصی که اصلا شبیه به افرادی که من مجذوبشان میشدم نبود و اینگونه ذهنم را درگیر کرده بود. (من هم در خانه ذهنم درگیر تویی شده بود که وقتی دیدمت مشغولِ بازی بودی و بعد کتابی به آن قطوری و با متنی سنگین و غیرقابل فهم برای بیشتر آدم ها برداشتی تا بخوانی!) حقیقتش آدم های مثل تو برایم کسل کننده بودند! کسانی که مدتها گوشه ای مینشستند و در نوشته های دیگری خودشان را غرق میکردند و انگاری که باید به زور از زبانشان کلمات را بیرون میکشیدی. (هنوز شناختی از من نداشتی) صدایت را دائما در گوشم احساس میکردم. آقای پی هاش! حتی این اسم مضحکی را که رویم گذاشته بودی برایم جذاب بود! کتابی را که آن روز به خانه بردم نصفه نیمه رها کردم و نخواندمش. خودم را سرزنش می کردم که ذهنم را درگیر کسی کرده ام که فقط میدانم اسمش چیست، کتاب خواندن را دوست دارد، شطرنج را دوست دارد، بستنی را دوست دارد و دیگر هیچ! روز پنج شنبه کتاب را برداشتم که بیاورم تحویل بدهم و این بازی مسخره ای را که در ذهنم راه انداخته بودم را خاتمه دهم. وقتی وارد آنجا شدم ناخودآگاه به همان جایی که روز اول نشسته بودی نگاه کردم. دیدمت. تنها بودی و مشغولِ خواندن. تصمیمم عوض شد و به سمت میز کناری حرکت کردم در آنجا نشستم و طوری وانمود کردم که انگاری اصلا متوجه حضورت نشدم. (من از وقتی رسیده بودم منتظر آمدنت بودم و وقتی آمدی متوجه شدم اما خودم را به بی خبری زدم) با حالتی متعجبانه گفتم: عه سلام شما دوباره اینجایید؟! و تو هم پاسخ دادی: سلام بله من معمولا اینجا می آیم. احوال دوستت را پرسیدم و گفتی: او فقط گاهی همراه من می آید و اصلا علاقه ای به خواندن ندارد. فقط می آید که من تنها نباشم و گاهی با من شطرنج بازی می کند در حالی که علاقه ی چندانی به آن هم ندارد. به کتابی که مشغول خواندنش بودی نگاهی انداختم. پرسیدم: به نجوم علاقه مندی؟ پاسخ دادی: از بچگی دوست داشتم و قصد دارم عضو انجمن نجومی شوم و می خواهم اطلاعاتم را در این زمینه بالاتر ببرم. با تمامِ علاقه ای که آبی آسمان در روز دارم هیچ چیز جز آسمان شب نمی توند مرا ساعتها به تماشا کردن وادارد. من شب هایی که به آسمان و ستارگانش خیره می شوم انگاری زمان را برایم روی دورِ تند می گذارند! بارها پیش آمده ساعت ها مشغول تماشای آن شوم و اصلا گذر زمان را احساس نکنم. معذرت خواهی می کنم بابت کنجکاوی هایم و مشغولِ خواندنِ میشوم. چند خط میخوانم و باز به تو نگاه می کنم که غرق در خواندنی. (در ظاهر غرق در خواندن بودم!) دلم می خواهد حرفی بزنم که باز هم مشغولِ صحبت شویم (من هم دلم می خواست) اما حضورِ چندین نفری که آمده اند و مشغول مطالعه اند مانع می شود. در حدود یک ساعت و نیم بعد می بینم که انگاری می خواهی بروی و مشغول جمع کردنِ وسایلت هستی. زودتر از تو عزم رفتن می کنم. به سرم می زند تا مسیری با تو هم قدم بشوم. موقع خروج باز هم رو به من می کنی و می گویی خدانگهدار آقای پی هاش! من هم همانطور که به سمت درب خروجی می آیم لبخندی می زنم (کاش همان موقع می گفتم چقدر لبخندهایت را دوست دارم) و می گویم خدانگهدار. هرچه تلاش میکنم که اجازه بگیرم تا مسیری را باهم قدم بزنیم نمی توانم. (چقدر دلم می خواست می گفتی) به جای آن چند گام عقب تر از تو راه می افتم. در ابتدا متوجه حضورم نشدی (شدم اما به روی خودم نیاوردم) اما وقتی فهمیدی کمی تندتر قدم برداشتی. وارد خیابان اصلی که شدیم ناگهان جلوی عابربانکی ایستادی و مجبور شدم این تعقیب و گریز راه نیمه کاره رها کنم و راهم را به سمتی دیگر کج کنم. با خودم گفتم شاید دوست نداشتی همراهی ات کنم! (در واقع می خواستم ببینم اصلا من را همراهی می کنی یا اتفاقی مسیرت با من یکی است) در راه خانه در دلم هرچه ناسزا است به خودم میگویم که مثل پسرهای کم سن و سالی شده ام که تا دختری می بینند دست  پایشان را گم می کنند و اختیار کارهایشان را از دست می دهند! دیگر روزهای فرد برایم رنگِ دیگری گرفته بودند! همه ی زمان ها انتظار می کشیدم تا بیایم و ساعتی را کنارت اگرچه با فاصله و پشتِ میز کناری ات خودم را مشغول خوندنِ کتاب نشان دهم تا مگر فرصتی به دست آید تا چند کلمه ای با تو صحبت کنم. (دقیقا مثل من) در این میان روزهای دیگر در خانه می ماندم و کتابهایی را که از کافه کتاب امانت می گرفتم را می خواندم. در انتهای هر کدام مثل تو نظرم را می نوشتم و به اسم آقای پی هاش امضایش می کردم. چندین هفته به همین روال گذشت. دیگر به بودنت، دیدنت، خواندنِ کتاب هایی که یادداشتت را در آخرشان پیدا کنم، آن کافه کتاب و شکلات داغهایش عادت که نه معتاد شده بودم اما می ترسیدم بیایم و از این عادت یا بهتر است بگویم دلبستگی ناخواسته چیزی بگویم. می ترسیدم چیزی بگویم و همین زمان های کوتاهی را هم که کنارت داشتم از دست بدهم. (من هم) مدتی بعد حس می کنم تو هم احساسِ مرا داری و آن را انکار میکنی مثل من! (درست احساس کرده بودی) باز هم ترجیح دادم منتظر بمانم تا در فرصتی مناسب تمام قصه را برایت بگویم. چند هفته ای گذشت دیگر نیامدی. جای خالیت برای منی که تنها به خاطر تو به آنجا می آمدم شدیدا آزاردهنده بود. (و این نیامدن ها و ندیدنِ تو برای من آزاردهنده تر)  هرچه زمان هایی را که در آنجا می  گذراندم؛ زیاد میکردم که شاید بیایی اما نمی آمدی. نگران شده بودم اما نمی دانستم چه کنم. (من احوالت را از دور جویا بودم) یاد رفتارِ دوستانه ات با همسر آقای مسئول افتادم. با خودم گفتم: شاید با او درارتباطی. وقتی از او سوال کردم گفت: تو هم یکی مانند همه ی مراجعین بودی و خبری از تو ندارد. (خودم خواسته بودم این جواب را بدهد) درخواست کردم که شماره ای یا آدرسی از تو به من بدهد و او گفت: که اجازه ی این کار را ندارد. خواهش کردم بدونِ آنکه شماره ات را به من بدهد با تو تماس بگیرد و اجازه بدهد چند کلمه ای با تو صحبت کنم. او گفت: فقط زمانی با مراجعین تماس می گیرند که مدتِ زیادی گذشته باشد و آنها کتابی را که به امانت برده اند نیاورده باشند. هرچه گفتم او نپذیرفت. در نبودت ارتباطم را با کافه کتاب قطع نکردم چون آنجا تنها جایی بود که میتوانستم تصور کنم کنارم هستی! هرچه بیشتر به تو فکر می کردم بیشتر دوستت می داشتم. تو تنها کسی بودی که رو به افکار و عقایدم جبهه نگرفتی و آنها را محترم دانستی. تنها کسی بودی که مرا به چیزهایی که احساسی به آنها نداشتم علاقه مند کردی. تنها کسی بودی که بعد از مدت ها انگیزه ی انجام دادن کاری را به من دادی. تو به من یاد دادی چگونه کنار آدم ها زندگی کنم درحالی که با همه ی تفاوت ها بتوانم آنها را دوست بدارم. تو به من یاد دادی ناامید نشوم. قضاوت نکردن را یادِ من دادی. تو باعث شدی من بتوانم خودم را دوست داشته باشم. به من یاد دادی که قدر عزیزانم را بدانم تا هنوز هم فرصت در کنارشان بودن را دارم. تو مرا به خدایی که مدتها در میان شلوغی های زندگی گمش کرده بودم دوباره نزدیک کردی . تو به من یاد دادی هرچیزی را میتوان زیبا دید فقط باید نگاهمان گونه ای دیگر باشد. تو به من یاد دادی حتی از بدترین آدم هایی که وارد زندگیم میشوند میتوانم ویژگی های مثبتی را بگیرم. تو به من انسان بودن را یاد دادی. (در واقع این تو بودی که همه ی اینها را به من یاد دادی) روزی در میان کتاب هایی که برای خواندن انتخاب می کردم و مثل گذشته اولین شرط انتخابش این بود که تو آن را خوانده باشی! دیدم که تاریخ یادداشتی که در انتهای آن نوشتی برای چند روز قبل است. این نشان می داد تو هنوز هم کتاب های اینجا را میخوانی. فهمیدن این موضوع آنقدر مرا خوشحال کرد که هرزمانی که می توانستم به کافه کتاب سر میزدم تا شاید دوباره ببینمت. روز شنبه ی بعدی که کتابم را برای تحویل به آوردم دوستت را دیدم. سلام کردم و احوال تو را پرسیدم. او گفت: سرت شلوغ است و دیگر به اینجا نمی آیی. قانع نشدم و از یادداشتی که چند روز پیش تاریخ خورده بود؛ گفتم. او گفت: که خودش کتاب امانت می گیرد و برایت می آورد. خواستم از تو اجازه بگیرد که شماره ات را به من بدهد اما گفت: فکر نکنم تو علاقه ای داشته باشی. دلم گرفت از گفته اش. نمیدانم چرا ناگهانی این تصمیم را گرفتی اما این فکر تا همیشه باعث خودخوری من خواهد بود که شاید من ناخواسته باعث این تصمیم گیری شده باشم و هرچه بیشتر به آن فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم . (کاش می شد به تو بگویم تنها دلیل تصمیم من برای اینگونه به پایان رساندن قصه ترسِ من از این است که روزی بروی و پایانی تلخ تر از این برایش رقم بزنی. ترسِ من از دوست داشتن و دوست داشته شدن است) شاید اگر کمی تو را جستجو می کردم تو را می یافتم اما وقتی تو اینگونه خواستی، باشد. اگر این قصه را شروعی دیگر است شروعش با تو. من همانجایم. همان کافه کتابی که تو را در آنجا یافتم. بعد از آنکه دوستت را دیدم از او خواهش کردم که امانتی را که در دیدار بعدی به او می دهم به تو برساند و پذیرفت و من هر آنچه را که می خواستم به تو بگویم برایت نوشتم. میدانی! من تو را در تمام آبی ها، کتاب ها، بستنی ها، شطرنج ها، ویولن ها، شکلات های داغ، آسمان شب ها و ستارگانش (فکر می کنم چطور تمام این ها را خاطر سپردی) و در تمام خوبی های دنیا خواهم یافت. هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی کسی را یافتم برخلاف تمام آنچه در ذهنم زیبا بود اما او تمامِ زیباییه باقی مانده در ذهنم شد. راستی هنوز هم تمام کتاب هایی را که می خوانم به نام آقای پی هاش امضا می کنم. (کاش می شد بیایی و این داستان را از قلمِ من بخوانی، کاش به تو می گفتم من تمام زندگی را در چشمانت دیدم، کاش می گفتم لبخندت دلخوشی من شد، کاش می شد دلم را راضی کنم تا ته قصه پا به پایت بیاید، کاش زمانِ بهتری پیدا می شدی، کاش...)


سلام بابا جانم. احوالت چطور است؟ میدانم که خوبِ خوبی. حال ما که بعدِ رفتنت اصلا خوب نبود و نیست. یاد و خاطراتت گاهگاهی می آید و مثل همان روزِ رفتنت دل خونمان می کند. امروز شنبه نوزده بهمن نود و هشت دقیقا شش سال از روزِ رفتنت میگذرد. آن سال هم نوزده بهمن شنبه بود. دقیقا یادم هست شنبه نوزدهم بهمن نود و دو. قبل از هفتِ صبح فهمیدیم دیگر کنارمان نداریم تو را. شبِ قبلش در آغوشِ خاله جان داده بودی و حتی پایت هم به بیمارستان نرسیده بود. همان وقت بود که من هم یتیم شدم. آخرین باری که به کسی بابا گفتم آخرین باری بود که تو را دیدم یکی دو روز قبل از رفتنت. بعد از تو من دیگر پدری نداشتم که دلم به بودنش گرم باشد. پدری نداشتم که مثل کوه پشتم باشد . کسی را نداشتم که حتی برای کوچک ترین موفقیت هایم تشویقم کند و به من جایزه بدهد. هیچکس را نداشتم که از ته دلش مرا به خانه اش مهمان کند. هیچکس را نداشتم که به محل کارش زنگ بزنم و التماسش کنم مهمانمان بشود. بعد از تو هیچکس از آن بستنی هایی که همیشه میخریدی برایم نخرید. حتی هیچکس از آن نان های محلّی که خیلی دوست داشتم برایم نخرید. بعد از تو پدری نداشتم که روز عید بوسه ای روی گونه ام بنشاند و عیدیم را بدهد. حتی هیچکس نبود که با ذوق از بیست هایم و اتفاقات مدرسه برایش بگویم. هیچکس نبود که سحر صوتِ زیبای قرآنش خانه را پر کند. مادر هنوزم هم هر صبح از روی همان قرآنِ خودت برایت قرآن میخواند و هنوز هم وقتی اسمت را میشنود بغض گلویش را میگیرد. میدانی باباجان، خیلی دلم میخواست تو بجای پدربزرگم، پدرم میبودی و من تو را بابا محمد صدا میزدم. خیلی به مادرم حسودیم می شود که تو پدرش بودی. خیلی دلم میخواست یکی از آن نامه هایی که برای مادرم نوشته بودی و مثل جانش از آنها مواظبت می کند برای من میبود. اما تو واقعا بابای من هم بودی. بابای آدم که حتما کسی که اسمش توی شناسنامه ثبت می شود؛ نیست. بابای آدم همانی است که آدم با بودنش حس امنیت می کند و حس می کند اگر دنیا هم مقابلش قد علم کند باز هم بابایش را کنارش دارد که نترسد. من هم آن روزی که تو رفتی پشتم خالی شد مثل مادر.
بابایی هیچکس نمیداند که من مدتها جمعه ها ظهر به آرامستان می آمدم و با تو درد و دل میکردم. کنار مزارت بغضم را میشکستم و انقدر گریه می کردم تا آرام شوم. هیچکس جز و من و تو و باقیه اهل قبور آن روزها آنجا نبود. من چقدر آرامش آنجا را دوست داشتم.
بابای خوبم خیلی دلتنگ دیدنت هستم. میشود یک بار دیگر هم به خوابم بیایی. اوایل بیشتر به نوه ی ارشدت سر میزدی اما حالا.
بی نهایت دوستت دارم بابا محمدجانم تا همیشه ی همیشه...