مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
یه پیج اینستا بود چن وقت پیش واسه فالو کردنش درخواست دادم ولی خب تا امروز پذیرفته نشد. حالا چی بود و واسه کی بماند ولی یه غریبه بود توی حوزه ی هنر...
امروز یهویی گذرم افتاد به پیج یکی از دوستای همون شخص و دیدم یه سری عکس از اون شخص توی پیجش گذاشته. رفتم و دیدم کنارِ عکسا یه سری چیزای مبهم از نبودش نوشته! کم کم فهمیدم احتمالا اون شخص دیگه نیست:/ ینی تنها چیزی که به ذهنم خطور نمیکرد مرگ بود! نمیدونم من اینجوریم یا همه ولی نمیتونم مرگو هضم کنم:| باورش خیلی سخته واسم که یکی هرچقدرم دور هرچقدرم غریبه بینمون بوده ولی به سادگیه یه خیال دیگه نیست:/ همینجوری یه مدت زمانِ طولانی سرگردان بودم بین عکساش و چشا و صورتم خیسِ اشک واسه کسی که فقط درحدِ اسم میشناختمش... دلم فشرده شد واسه یادگاریاش:/ اصن حالِ خوبی نبود دیدن عکسای کسی که دیگه نیست:/ تصمیم گرفتم دیگه هیچ جایی از خودم چیزی باقی نذارم که باعث بشه کسی یادم بیفته...دوس ندارم چیزی بمونه که بعدِ رفتنم چشمای کسیو خیس کنه:/
نمیدونم شاید خیلی با این قضیه احساسی برخورد میکنم ولی واقعا کشندست بعضی یادگاریا...