مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

هیچوقت دوس ندارم بافتنی یاد بگیرم و از پاییز برای زمستونِ پیشِ رو برای تو یه شال گردن و یه پلیور ببافم و سرما که نزدیک شد هدیه بدمش به تو تا هر وقت زمستون شد و از اونا استفاده کردی یادِ من بیفتی!

هدف چیه؟! گرم شدن...

خب من میتونم دستامو شال گردن کنم و دورِ گردنت بندازم و آغوشم چیزی از یه پلیور کم نداره! تازه قول میدم حتی از اونم گرم تر باشه و مهربون تر!

یه مشکلی هست با این وضعیت که هرجایی باید من همراهت باشم تا سردت نشه! خب قرار بر این بود که بیشتر از یک متر فاصله نگیری از من تا همیشه واضح ببینمت، حتی بدونِ عینک...

میدونی؟ من خیلی هنرمندتر از این حرفام! چرا؟ چون همه ی تنبلیا و بی هنریامو میتونم با عشق توجیه کنم:)