مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
یه دختری که کار با وسایل یه جعبه ابزارو بهتر از کار با وسایل یه کیف آرایش بلده دلبر نیست؛
یه دختری که بلد نیست با ناز و عشوه راه بره و کفشِ پاشنه بلند بپوشه دلخواه نیست؛
یه دختری که توی باغچه بیل زده و گونی سیمان و آجر جابه جا کرده تا باباش حس نکنه پسر نداره ظریف نیست؛
یه دختری که وقتی عصبانی میشه ممکنه عزیزترین وسایلشو توی دیوار بکوبه تا خالی بشه خوش اخلاق نیست؛
یه دختری که یه روزی فکر کشتنِ یه عده آدمو توی سرش پروَرونده مهربان نیست؛
یه دختری که یه روز دلش راضی شده بره عروسی کسی که دوسش داره دیگه دل نازک نیست؛
یه دختری که به یه جایی میرسه که میتونه قید خانوادشو بزنه و بره قدردان نیست؛
یه دختری که نمیتونه آروم و شمرده صحبت کنه جذاب نیست؛
یه دختری که باباشو دوس نداره اصن خوب نیست؛
یه دختری که همه ی اینا باهم باشه قطعا دوست داشتنی نیست...
و گاهی چقد خوبه خودتو بشناسی بهتر از هرکسِ دیگه ای! میدونی هیچکس مث هیچکس نیست ولی تو دیگه خیلی یجورایی ناجوری:|