روزها می گذشت و علاقه ای در عمق جانم یا شاید جانمان نفوذ می کرد. میدانستم دوستش دارم حتی گمان می کردم شاید دوستم دارد!
می گذشت و می گذشت و می گذشت و در این میان من تنها مومن بودم به علاقه ی خود و مشکوک به علاقه اش! در انتظارِ اشارتی از او و به سر دویدنی از من...
روزی دلگیر و ابری انتظارم را به پایان رساند. آمد و بی پرده گفت: دوستم دارد!
چند ثانیه به عمق چشمانش خیره شدم تا حقیقت سخنش را در آن ها بیابم. چشمانش نیز حرفش را تایید میکرد. با خود گفتم من هم باید حقیقتی را که مدت هاست به آن رسیده ام؛ بگویم. چشمانم را بستم تا اعتراف به علاقه اش برایم آسان شود. نفسی عمیق کشیدم و گفتم. مدتی گذشت؛ چیزی نگفت. چشمانم را باز کردم ولی نبود! رفته بود! حتی نفهمیدم کی رفت! حتی نمیدانم حرف مرا شنید یا نه؟! حتی مطمئن نیستم چیزی گفتم یا نه؟! به گوش هایم شک دارم که درست شنیده اند یا نه؟! چرا اگر دوستم داشت، رفت؟! کاش چیزی نمی گفت و می رفت.
درد رفتنش کم نبود؛ دردِ علاقه اش برایم دردِ مضاعف شد.
گاهی فکر میکنم شاید اصلا کسی نبود و اینها همگی خیالاتِ من است که به موازات حقایق جهان پیش می آید!
شاید همه ی اینها خواب است و روزی بیدار شوم و هیچ کدام را در واقعیت نیابم!
جمعه واسه همه سنگین میگذره یا فقط واسه من اینطوریه؟!!!
امروز از صب سرشار بوده از خوش اقبالی! خدا به خیر بگذرونه تا آخرِ شبو...