زمستانِ من از ابتدا سندش به نام او خورده بود؛
به نام اویی که زاده ی قلب زمستان است،
اویی که فقط زاده ی زمستان نبود بلکه خودِ خودش بود!
از سردی نگاهش گرفته تا لحنِ یخ زده اش، همه ی وجودش زمستان بود.
منِ سرمایی تحملِ این همه سردی را نداشتم اما باز به شوق گرمای آغوشش تمامِ سردیش را تاب می آوردم.
بی توجه به من سردتر و سردتر می شد و در آخر
تمامِ احساسم از زمستانِ وجودش یخ بست.
غربتِ کسی نباش که وطن دیده تو را...