مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
زمستانِ من از ابتدا سندش به نام او خورده بود؛
به نام اویی که زاده ی قلب زمستان است،
اویی که فقط زاده ی زمستان نبود بلکه خودِ خودش بود!
از سردی نگاهش گرفته تا لحنِ یخ زده اش، همه ی وجودش زمستان بود.
منِ سرمایی تحملِ این همه سردی را نداشتم اما باز به شوق گرمای آغوشش تمامِ سردیش را تاب می آوردم.
بی توجه به من سردتر و سردتر می شد و در آخر
تمامِ احساسم از زمستانِ وجودش یخ بست.

غربتِ کسی نباش که وطن دیده تو را...