زندگی هرکدوم از ما مثل یک کتابخونست که هر کتابش با یه جریان و اتفاق و حضور یه آدم جدید توی زندگیمون شروع میشه. روز به روز میگذره و اون کتاب پر میشه از خاطره و حرف و خوشی و ناخوشی و... . خواه و ناخواه اون کتاب ممکنه به یه جایی برسه که نه میتونی ادامش بدی نه میتونی بیخیالش بشی. اینجا دقیقا باید از زمان سبقت گرفت و تند تند برگه های سفیدشو جلو رفت و رسید به صفحه ی آخرش، خودکارو برداشت و نوشت پایانِ تلخ! بعدش اون کتابو ببندی. با خودت فکر کنی؛ اگه ممکنه یه روزی دلت بخواد با همین داستان با همین آدم با همین اتفاق ادامه بدی اون کتابو میذاری بین کتابای کتابخونه ی زندگیت تا یه روزی یه جایی یه تلنگر باعث بشی بهش برگردی و ادامش بدی! اگرم که نه دیگه دلت نمیخواد این داستان ادامه پیدا کنه اون کتابو با یه پایانِ باز باید ببری و بسوزونیش تا اثری ازش باقی نمونه توی آیندت!
حالا یه روزی توی آیندست که خسته از همه یه آهنگ، یه اسم، یه اتفاق باعث میشه یادِ اون کتابِ قدیمی و کهنه با یه داستانِ ناتمام توی کتابخونت بیفتی! بین کلی کتابای رنگارنگ میگردی و پیداش میکنی. بازش میکنی تا داستان و از سر بگیری ولی شاید همون کسی که تو داستانِ مشترکت با اونو ناتمام رها کردی و رفتی؛ همون موقع کتابِ داستانِ مشترکتونو سوزونده باشه تا راهی واسه برگشتت نذاره! ناخواسته مجبور میشی یا توام اونو بسوزونی یا تا آخرش یه داستانِ بلاتکلیف بمونه روی دستت. شایدم اون آدم مث تو اون کتابو ناتمام رها کرده باشه تا یه روزی با تو به یه پایانِ شیرین برسوندش و اون صفحه ای رو که با پایانِ تلخ سیاه کردید رو پاره کنید.
ولی کتاب داستانی که شروعش عشقه رو نمیشه کاریش کرد! عشق همه ی معادلاتو بهم میزنه دو دو تاهارو پنج تا میکنه! این کتاب یه کتابِ همیشه بلاتکلیفه با یه پایانِ همیشه باز...
یه جمله از پستِ دوراهی: داستان زندگی ما، نه داستانِ زندگی من و تو برای مدت طولانی آنقدر شبیه هم بود که گمان کردم این داستان، داستانی مشترک است اما...
قبلا فقط دکلمه ی اولشو ضمیمه ی یکی از پستام کرده بودم. این کاملشه...
*برخورد با آدمای جدیدی که اسمشون غریبست خیلی آسون تر از برخوردِ دوباره با اون آشناهاییه که یه روزی غریبه شدن:|