برای من از تقدیر حرف نزن؛
از اینکه سرنوشت نمیخواهد ما کنار هم باشیم؛
از اینکه قسمت هم نیستیم و حتما این به صلاحمان است؛
از اینکه لیاقت من بیشتر از توست؛
و تو ظرفیت این همه خوب بودن من را نداری...
برای رفتنت قصه نباف؛شعر نساز؛
عاشقانه جلوه نده جا زدنت را،
بغض نکن تا باور کنم این ترک کردن به میل که نه اجبار بوده؛
دستانم را بگیر؛ صاف زل بزن تو چشمهایم...
بگو تقدیر دخیل نبوده؛
بگو ماجرا ربطی به لیاقت و مناسب بودن و نخواستن خدا ندارد؛
بگو جا زدی؛ بگو دلت دیگر اینجا نیست؛
بگو دیگر این وسط چشمی نیست که برایش بمیری؛
و دستانی نیست که برای بوسه زدن بهشان حریص باشی...
تقدیر را بهانه نکن؛بهانه نتراش؛
من مرگ یکباره را
به مدام برانداز کردن لیاقت هام توی آینه ترجیح میدهم... .
فاطمه جوادی
کم کم داره میشه چهار سال! بیشتر از یک ساله ندیدمت:/ هنوزم دیدنِ عکسات نتیجش بغضه، اشکه، آتیش گرفتنه آره تو یادم میای و پر از گریه میشم ولی باید فراموشم بشی. مگه من بدتو بگم تو بد میشی؟! گول بزنم خودمو:|
تو دنیامو بردی، سپردی به ماتم، ولی تو خیالم هنوزم باهاتم، هنوزم همونم یکم مبتلا تر، هنوزم همونی یکم بی وفا تر...
آخ دلبر، دیگه دلی نمونده که جانِش بشی:/
حالی که مثلا باید خوب باشه:) تلاش برای اینکه دی ماهم یه ماه بشه مث بقیه ماه ها، همینطور 29 دی ماه یه روزِ مثلا عادی و معمولی بشه ولی انگاری...! یه جای کار میلنگه بدجور...