مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

از همان آغاز

راه ما کمی از هم جدا بود
تو مثل یک شاعر
عاشق بودی
و من مثل یک عاشق
شعر می سرودم
هر دو گم شدیم
من در پایان یک رویا
تو در یک شعر بی پایان

واهه آرمن

توصیه میکنم حرف زدنو خیلی تمرین کنید! نه گفتنِ حرفای عادی و روزمره رو، حرفایی که میدونید گفتنشون سخته واستون. شاید تمرین کردن کمک کنه به اینکه اگه یه روزی یه جایی مجبور به گفتنشون شدید راحت تر بتونید به زبون بیارید. خیلی تمرین کنید مخصوصا ابراز احساستون رو...

تازه فهمیدم من چقدر توی حرف زدن و ابرازِ احساسم ناتوانم:|

شاید ساعتها بتونم بی وقفه مغز یکیو به کار بگیرم و با حرفام اونقدری سرشو گرم کنم که حتی گذرِ زمان رو حس نکنه ولی اصلا حرفایی که توی ذهنمه رو نمیتونم بگم یا حتی بنویسم. خیلی سخته ذهنت پر از حرف باشه ولی هیچ راهی نداشته باشی واسه رها شدن ازشون...

واقعا گفتنِ یه حرفایی به سختیه جون کندنه:/ مگه نه؟!