مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

از پشت پنجره دانه های برف که به آرامی زمین را سفیدپوش میکند؛ تماشا میکنم. کنارم می ایستد و توی گوشم شروع به حرف زدن میکند. از هر دری میگوید. چیزهایی میگوید که برای شنیدن چندان دلخواهم نیست اما از سکوتِ حاکم بر فضای اتاق بهتر است. به این فکر میکنم چقدر خوب است وقتی حرف میزند نمیگوید به چشمانش نگاه کنم و میگذارد هر طرفی که دلم میخواهد چشم بچرخانم. تنها چیزی که از حرف هایش میفهمم این است که حرف هایش ذهنم را از افکارِ همیشگیم کمی دور میکند. به زمینی که آن را برف پوشانده نگاه میکنم. زمانِ زیادی میگذرد از آخرین باری که زیرِ رگبارِ باران های بهاری خیس شدم، زیرِ آفتابِ داغ تابستان قدم زدم، برگ های زرد پاییزی را زیر پاهایم له کرده ام و ردِ پاهایم را روی برف ها جا گذاشته ام. بی وقفه میگوید و به این فکر نمیکند که با این پرش های ذهنی مکرر، تمرکزم را برای تحلیل حرف هایش از دست داده ام. چقدر خوب است که سوالی نمیپرسد! چقدر خوب است که سکوت آزاردهنده ی دنیایم را چند دقیقه ای برهم میزند. بدونِ توجه به من ناگهان سکوت میکند‌. شاید از گفتن خسته شده. منتظر میمانم ولی دیگر چیزی نمیگوید. انگار حرف هایش ته کشیده. نگاهم را به جای خالی اش میدوزم و سعی میکنم دوباره او را میهمانِ خیالم کنم‌. با انگشتم دکمه ی تکرار را می فشارم و منتظر میشوم باز هم شروع به صحبت کند تا کمتر احساس تنهایی کنم. باز هم بدونِ توجه به من همان حرف ها را تکرار میکند. انگار من برایش اهمیتی ندارم. انگار اصلا به این فکر نمیکند دلم نمیخواهد این حرف های تکراری را بشنوم اما صدایش را چرا! خسته میشوم از تکرار و هندزفری را به گوشه ای پرتاب میکنم. بیخیالِ یادگاریش که چندین سال است تنها میهمان تنهاییم شده، میشوم. چند سال میگذرد از رفتنش. میدانم بازگشتی درکار نیست. بازهم دل میدهم به صدایش که اینروزها شده تنها همدمم...


پشتِ این آرامش‌ اسمِ تو پنهونه...