مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خودِ تو دانی که من از کان جهانی دگرم...


یه حس بی تفاوتیه عجیب کل وجودمو گرفته!

حتی یه ذره هم حسی ندارم به آدما و اتفاقا و اطرافم...نه خوشحالم نه ناراحت! نه هیچی شادم میکنه نه هیچی غمگین... انگاری هستم و نیستم! نه دلِ رفتن دارم نه پای موندن... انگاری معلقم...


اگه میشد جزئی از اجزای کهکشان راه شیری باشیم من میشدم ماه و تو زمین... تا آخرش تنها قمرت میبودم و خودم تنهایی دورت میگشتم.