مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

چند لحظه کنارم ایستاد. تنها چیزی که حس کردم بوی سیگاری بود که حالم رو بد کرد. شاید برای هرکس دیگه ای سیگار کشیدن یک مسئله عادی بود اما برای من نه. همیشه مخالفش بودم برای هرکسی و حالا... دلم آشوب بود. از حرف زدن فرار میکرد. اجازه نمیداد چیزی بگم. شاید خودشم میدونست چی میخوام بگم و جوابی واسم نداشت. بعد کلی فرار کردن چند دقیقه ای راضی به حرف زدن شد. یه سوال مسخره پرسیدم.

چند وقته سیگار میکشی؟ مگه قرار نبود؟

مگه مهمه واست؟!

میشه مهم نباشه؟!!! آخه چرا داری به خودت بد میکنی؟ اصن چرا سیگار میکشی؟

واسه آرامش!

آرامش؟ با سیگار؟!

آروم میکنه آدمو ولی نه خیلی جایگزین خوبی نیست!

برای چی؟ مگه سراغ چیزای دیگم رفتی؟

آره! ولی خب مجبور شدم یه جایگزین واسش پیدا کنم.

ولی قرار نبود:/ تو گفتی هیچوقت سراغ این چیزا نمیری.

خب توام گفتی هیچوقت نمیری.

من که جایی نرفتم همین جا کنارتم.

نه! الان نه... نبودی! وقتی باید میبودی نبودی. اینم یادگاری اونروزاست!

گذشته ها گذشته... جبران میکنیم.

خودت بهتر از هرکسی میدونی یه چیزایی جبران ناپذیره. یه اشتباهاتی که زندگی آدمو زیر و رو میکنه هیچ جوری جبران نمیشه و تنها چیزی که ازش باقی میمونه یه دنیا حسرته...


اگه دوسَم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار...