مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم
با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم
دنبال راه فرارم از تو نه، از اینجا
میدونی فایده نداره بسه دیگه رویا...
گاهی باید کوچ کرد از رویایی که فقط رویاست نه بیشتر... باید همه ی چیزهایی که بود حتی خاطرات را رها کرد. باید حقیقت را باور کرد و پذیرفت. باید به جهانی دیگر رفت! حتی اگر واقعی نباشد حتی اگر موازی جهان حقیقی باشد. حتی اگر در جهانِ خودساخته ات کسی جز خودت نباشد و تنهای تنها باشی.
بعد کلی وقت فهمیدم من توی مدتی که ندیدمت دلتنگت نشدم. خیلی وقته زمانایی که یادت می افتم بجای عکسِ خودت عکسِ پسرتو نگاه میکنم تا یادم نره خیلی وقته مسیر زندگیمو از راهی که مقصد تویی منحرف کردم. این بار دیدنت اصلا حس خوبی نداشت و منو یاد تلخ ترین روزای زندگیم انداخت. اول یکمی مضطرب بودم ولی طولی نکشید خودمو آروم کردم. دیگه دیدنت احساس خوبی بهم نمیده و فقط ناراحتم میکنه و آرامشمو میگیره. میدونم دیگه کنارت نه میشه خوشحال بود نه آرامش داشت. فاصله ی واقعی بین ما اون هشتاد کیلومتری نیست دیگه الان هزاران هزار کیلومتر از دنیای من دوری‌. منم دل کندم از سهم یکی دیگه. فقط کاش آرامش داشته باشی و خوشبخت بشی کنار خانوادت...