گفت: از آرزوهات بگو
با ذوق شروع کردم به گفتن.
تهش که حرفام تموم شد یه تلخ خند نشست روی لبش...
پرسیدم: قشنگ نبودن؟!
گفت: چرا خیلی... فقط من توی آرزوهات جایی نداشتم.
سرمو پایین انداختم و پرسیدم: تو چه آرزویی داری؟
گفت: هنوزم تنها آرزوی من رو زمینی!
هنوزم باورِ این چیزا بی نهایت سخته...
دوستای گلم از کامنتای پربارتون واسه پستِ قبلی بی نهایت ممنونم:) زودِ زود پاسخ کامنتارو میدم.