مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

گفت: از آرزوهات بگو

با ذوق شروع کردم به گفتن.

تهش که حرفام تموم شد یه تلخ خند نشست روی لبش...

پرسیدم: قشنگ نبودن؟!

گفت: چرا خیلی... فقط من توی آرزوهات جایی نداشتم.

سرمو پایین انداختم و پرسیدم: تو چه آرزویی داری؟

گفت: هنوزم تنها آرزوی من رو زمینی!


هنوزم باورِ این چیزا بی نهایت سخته‌.‌..


دوستای گلم از کامنتای پربارتون واسه پستِ قبلی بی نهایت ممنونم:) زودِ زود پاسخ کامنتارو میدم.