مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

کاش آدما بتونن رها بشن از خاطراتی که هروقتی یادشون میاد دلشون پر از درد میشه و آرزوشون فقط مرگ[بی خاطرات تو، بی آرزوی تو    دل را کجا برم، شب گریه را کجا]


واقعیت اینجاست دیگه کمتر کسی توانایی ناراحت کردن منو داره و این شدیدا شادم میکنه:))


تا حالا اتفاقی واستون پیش اومده که ندونید باید از اون اتفاق خوشحال باشید یا غمگین؟! چطوری میشه بر این حسِ دوگانه غلبه کرد؟


آهنگِ اگه یه روز فرامرز اصلانی پخش میشه و منو میبره به خیلی وقت قبل( حال نداشتم آپلودش کنم واستون:| خیلییییی خستم) شما باهاش خاطره ای ندارید؟

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.