مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
یادم انداختن من چقدر حیفَم! چقدر حیفَم که حسرت خیلی چیزای بی ارزشو بخورم، چقدر حیفَم که محبتمو برای بعضیا هدر بدم، چقدر حیفَم که با بعضیا هم صحبت بشم، چقدر حیفَم که حتی توی دنیا و زندگی بعضیا حضور داشته باشم!
وقتی چند نفر توی یک زمان پیدا میشن که اینارو بهم یادآور میشن فقط میتونم بغض کنم واسه شرایطی که خودمو خواسته یا ناخواسته دَرِش قرار دادم. ولی فقط کمی بعد اون بغضی که خیلی وقته دیگه اشک نمیشه رو پس میزنم و لبخند رو مهمان صورتی میکنم که میگن دوست داشتنیه! میگن مهربونه! میگن دلنشینه!
میگن من مهربونم! دلسوزم! نمیدونم دقیقا چه معیاری هست که اینارو به من نسبت میدن ولی خب فقط میدونم اونا کسایی هستن که هیچ نیازی به من ندارن که بخوان با چرب زبانی کاراشونو پیش ببرن که این حرفارو به من میزنن.
من دوست دارم خودمو خیلی زیاد و حتی کسایی که شبیه به خودم هستن رو هم دوست دارم.
نمیدونم این حرفا میشه خودپسندی ولی همینه که هست:))