یه ظرف شیرینی زبان دستش بود و اومد به من تعارف کرد و گفت:
شیرینی زبون بخور زبونت دراز بشه😀 گفتم: از این درازتر؟! گفت: چی بگم! و صحنه رو ترک کرد😁
مثلا نوزده دی چند سال پیش بدترین روز عمر من بودش! کلااااا امسال یادم رفت بیام یکمی فاز غم بگیرم! دیگه ازش گذشت حییییف... ایشالا سال بعد😂
به مناسبت اون نوزده دی که یادم رفت کلاااا یه بیت سرودم و برای مادرِجانم خواندم و مورد تحسین واقع شدم😊
بی خبر ناگاه آن غم آمدو
در دل مهجور من سکنی گزید
ولی خب حال نداشتم ادامش بدم😅
تصمیم گرفتم اگه یه روزی شاعر شدم تخلصمو بذارم: خسته😂
مامانم گفت بهتره بذاری : خر زمین زده😆 کلا خیلی به من ارادت دارن مادر:)
آخرین بیتای شعرامم به تبعیت از حافظِ جان خودمو مخاطب قرار میدم با عنوانِ فائزا😁
هیچی دیگه:)) همین...