حقیقتش من ترسیدم. خیلی خیلییییی ترسیدم. من حتی از فردایی که میدونم بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی ممکنه شب بشه هم میترسم. من از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسم. من از آخرش میترسم. خیلی تنها شدم و اینم منو میترسونه. از آینده ای که نمیدونم چی میشه خیلی میترسم. من میترسم این چندتا دلخوشیه انگشت شماری که به زور برای خودم نگه داشتم از دستم بره. من حالمو پشت شوخیا و خنده ها چرت و پرت گفتنام پنهان میکنم تا کسی نفهمه توی دلم چه غوغاییه. شب که میشه هجوم فکر و خیال ساعتها بیخوابم میکنه، جویبار اشکه که از چشام راه میگیره و حتی گوشِ شنوایی برای شنیدن حرفام ندارم که بشنوه و نصیحت نکنه، سرزنش نکنه وقتی حتی نمیتونه حالمو درک کنه. وقتی حتی توی کابوسای شبانه هم جای من نبوده. من خیلی جون کندم تا خودِ خودم بشم و تا حدِ زیادی موفق بودم ولی نمیدونم بازم اگه اتفاقی رخ بده من میتونم خودمو جم کنم یا نه. نمیدونم تا کی میتونم با این اوضاع ادامه بدم تا کی میتونم بخندونم و امید بدم. دلم میخواد به یکی تکیه کنم تهش برنگردمو ببینم تکیه بر باد بوده. دلم میخواد خدا خودش بغلم کنه و بذاره انقدر توی آغوشش گریه کنم تا تموم بشم. دلم فقط یه اتفاق خوب میخواد. دلم فقط میخواد همین دلخوشیا واسم بمونه از تموم دنیا.