مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
دیدید بعضیا چقدر قشنگ دل میبندن! یا بهتره بگم چقدر قشنگ توی کلمات دلبستگیهاشونو نشون میدن؟ خیلی دلم میخواست همه ی همه ی اون نوشته ها برای من میبود! (اینم از اون حرفای زیادیه...)

یکی بودش از تجربه های نابش یه طوری حرف میزد که دلم میخواست بهش بگم: مرگ هم یه نوع تجربست! چرا تو اونو تجربه نمیکنی؟! (فقط بعضی وقتا انقد بد میشم!)

دلم میخواست یه پاک کن بردارم و یه عده رو کلا از توی ذهنم و دنیام و گذشته و حال و آیندم پاک کنم ولی حیف که نمیشه:/ ( و هنوزم دلم میخواد...)