مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
داشتیم حرف میزدیم،
یهویی گفت: فائز! فائز! جات کجاست؟!
رفتم توی فکر... ذهنم پرید به هشت ماه قبل! یه پرش ناگهانی و بی دلیل!
نتونستم هیچی بگم. نشد. ذهنم خالی شد کلمه...
یه شب تا صبح و چند روز به همون روال.
صدام زد و منم گفتم نشنیدم چی گفته و برای ادامه پیدا نکردنِ صحبت، خستگی و سردرد شد بهانه ام چون دیگه من نبودم که بخوام حرفاشو بشنوم! منِ لعنتی دوباره به گذشته سفر کرد!