مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
*یه چیزی دیدم که باید خیلی خوشحالم میکرد؛ اما نکرد.
*امشب هرچی عکس داشتم ازشون رو پاک کردم.
*سرم انقدر درد میکنه که دلم میخواد از تنم جداش کنم و بذارمش یه گوشه!
*هیچ برکتی نداره عشقی که یه روزی تو رو از خودت بیزار و متنفر کنه.
*یه چیزی میخوام یکمی آرومم کنه ولی هرجایی و هرچیزی رو میگردم پیداش نمیکنم. اصن نمیدونم چی آرومم میکنه!
*حس میکنم هرچقدرم به علاقه ی بی منطقم پوزخند بزنم بازم کم کاری کردم!
*راستی گفته بودم خیلی حکم بازی کردنو دوس دارم! (ینی الان من کارِ حرام انجام میدم؟)
*ارام جانم خیلی دلم میخواست بیام یه عالمه اذیتت کنم ولی باشه برای یه وقتِ بهتر
*مه سو جان ببخش که انقدر جوابتو دیر میدم. چون دوست دارم با دل و جون جوابتو بدم نه سرسری.
*من اصلا آهنگ گوش دادن با صدای بلند رو دوس ندارم ولی امشب با صدای بلند گوش دادم ولی انگاری هیچی نمیشنیدم.
*دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم. فقط انقدر عصبانیم که خودمو از همه دور کردم کسیو ناراحت نکنم.
*حس میکنم از شدت سنگینی سرم، گردنم نمیتونه وزنشو تحمل کنه‌.
* کرونااااا بیا منو بگیر:/
*حس میکنم دارم هذیان میگم.
_چه کنم با این درد؟!

من نوشته های دکتر شریعتی رو خیلی دوس دارم خاصه این:
خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد!
خدایا صدای افکارِ بعضی از آدم هایت را خاموش کن، تا صدای تو را هم بشنوند!
آنقدر غرق در قضاوت هستند که فراموش کرده اند قاضی تویی...