مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

میترسم از آخرِ این توهم...

میترسم از این حس، که با چشمای باز و توی بیداری خواب ببینم؛

میترسم بعدِ هربار پلک زدن عمر این وهم به آخر برسه؛

میترسم یه روزی برسه که بفهمم اصلا نبودی یا مجبور بشم اینو به خودم به قبولانم...

میترسم مثل ریچارد بودنت فقط توهم باشه:/