مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

*

میشه تو باشی اونی که منو با خودم آشتی میده؟!

من باور نمیکنم؛ توام باور نکن.

 

خیلی حرف میزنه خصوصا آخرِ شبا قبلِ خواب؛

تا متقاعدم کنه، تا حق رو بهش بدم، تا کمی درکش کنم، تا بهش بگم اشکالی نداره، تا بگم فدای سرت، تا ببخشمش...

ولی من نه متقاعد میشم، نه حقی رو بهش میدم، نه درکش میکنم، نه میگم اشکالی نداره و فدای سرت، نه میبخشمش. فقط میگم که تو مقصّری و بهانه هات اصلا قبول نیست.

میشم براش سنگدل ترین آدمِ دنیا...

باهاش دعوا میکنم، میدونم از صدای بلند میترسه ولی سرش داد میکشم، به گریه هاش اصلا اهمیّت نمیدم، و فقط محکومش میکنم.

خودمو میگم!

من این روزا با خودم قهر ترینم.

* تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...