حضرتِ یارم گاهی دلم میخواهد انقدر برایت حرف بزنم که تا مدتها حرفِ تازه ای برای گفتن نداشته باشم اما وقتی حتی نمیشناسمت چه بگویم؟! وقتی حتی نمیدانم حوصله ی حرفایم را داری یا مثل دیگرانی! تو را نمیدانم اما من وقتی میتوانم با تمام وجود دوستت بدارم که تماما بلدت باشم؛ علایقت را، سلایقت را، اخلاقت را، رفتارت را. انقدر بشناسمت که بتوانم تمام واکنش هایت را حدس بزنم. دوست ندارم برایم غیر منتظره باشی چون غیرمنتظره ها همیشه خوشایند نیستند و من دیگر تابِ ذره ای ناگهانی را ندارم! ناگهان بی مهر شدن، ناگهان بی وفا شدن، ناگهان رفتن، ناگهان بد شدن. دوست دارم انقدر برایم روشن باشی که حتی اندکی تردید برای دوست داشتنت در دلم نماند. هیچ اما و اگر و شایدی نباشد برای خوشبختی و آرامش در کنارت.
هیچ نمیشناسمت و حتی تلاشی برای تصور کردنت هم نمیکنم! دلم نمیخواهد در دلم آدمی را بسازم که هیچ شباهتی به تو ندارد و بعدها در ذهنم تو و آدمِ خیالپردازی هایم را مقایسه کنم ولی تو هم از زیبایی های ذهنم دور نباش. مهربان باش، لبخند بزن، همیشه راستش را بگو، حوصله ی تمام حرّافی هایم را داشته باش چون من همیشه پر از حرفم، از تمام شادی ها و غم هایت از همه چیز برایم بگو من شنیدنت را دوست دارم، دوستم بدار، ببخش تمام کم بودن هایم را، هیچ وقت اخم نکن که دلِ نازکم میگیرد، مرهم باش و محرمِ دلم. حرف هایت را، انتقادت را، اعتراضت را به آرامی بگو. میدانی، من همیشه از بحث کردن میترسیدم، از صدای بلند، از عصبانیت، از دعوا، از خشونت. همیشه از آدم های حق به جانبی که حتی با آرامش حرف زدن را بلد نیستند و با خشونت حتی حقی را که ندارند؛ صاحب می شوند بیزار بوده ام. من از حرمت شکنی ها میترسم. میترسم از ارزش هایی که برای هیچ، بی ارزش شوند.
حضرت یار جایت نزدیکِ نزدیکم، جایی که هیچ وقت نبوده ای؛ خیلی خالیست! اما وقتِ آمدن نیست. تا وقتی حالِ من خوبِ خوب نشود، وقتش نیست.
من باید پر از شوقِ زندگی برای آمدنت آغوش باز کنم.
تنها ماندم کسی؛ جز تو شاید نشاید که آید..