نمیدونم از کجا و چند شب پیش شروع شدن اما انگاری حالا حالاها تمامی ندارن. کابوسامو میگم. انقدر واضحن که حتی یه لحظه هم به ذهنم خطور نمیکنه شاید دارم خواب میبینم. بدیه ماجرا اینجاست که تا کسی هم بیدارم نکنه از خواب نمیپرم! هر آدمی که یه جایی توی زندگیم بد بوده، دلمو شکسته، زخم زبان زده و هر اتفاقِ بدی که برام افتاده و از هرچیزی میترسم رو خواب میبینم. خواب میبینم و خیلی اذیت میشم و هیچ کاری هم ازم بر نمیاد. هرشب یه اتفاق بد، یه خاطره تلخ و تکرار و تکرار و تکرار... انگاری هیچ راه فراری نیست که دوباره توی اون موقعیت ها قرار نگیرم و تجربشون نکنم. وقتایی که از غم و غصه ی یه اتفاق ناراحت کننده رها میشدم با خودم میگفتم خداروشکر تموم شد و راحت شدم. ولی این کابوسا باعث شدن دیگه هیچ اتفاقِ بدی برام تمومی نداشته باشه. شبا که میخوام بخوابم میگم ینی میشه امشب دیگه هیچی خواب نبینم یا حداقل یه چیزی که رویا باشه با ترس به خواب میرم و باز...
میگم ینی اینم یه دردِ بی درمون دیگست؟!
به قول عزیزی:
زندگی درد قشنگیست، به جز شبهایش! که بدون تو فقط خوابِ پریشان دارد...