دقیق یادم نمی آید چند ساله بودم اما یادم هست با شنیدنِ یک آهنگ عمیقا توی فکر فرو رفتم. خواننده میخواند از جهانی که همه توی آن خوشبختند! مگر میشود؟ مگر ممکن است؟ در عالم کودکی با خودم فکر کردم چرا نشود؟ شاید چند سالِ بعد همین جهانی که از آن میخواند را من هم با چشمانم دیدم. شاید درحال حرکت به سمتِ همین جهانی که او میگوید باشیم و فقط چند قدم مانده تا رسیدنِ به آن. از آن روز منتظر شدم تا آن جهان را ببینم. جهانی که توی ذهنم ساخته شده بود را. یک روز جایی خواندم که تغییراتِ بزرگ را تغییرات کوچک شکل میدهند و اگر در فکر تغییر دنیا هستیم باید ابتدا خودمان و فکرمان را تغییر دهیم. چقدر کارِ سختی بود تمام افکار و اشخاصی که سالهای سال شکل گرفته بودند حالا بخواهند تغییر کنند. حتی خودِ من! ولی آنقدر رویای آن جهانِ در دلم ریشه دوانده بود که حاضر بودم برایش هر بهایی را بپردازم. روزها و شب ها توی ذهنم مرورش میکردم. جهانی بدون مرز، بدونِ سیاست، بدونِ تبعیض، بدونِ جنگ و... . نمیفهمیدم چرا کشوری به کشورِ دیگر حمله میکند؟! چرا اصلا باید مرزی باشد؟! چرا باید عده ای باشند که سرنوشت دیگران را دردست بگیرند و جایشان تصمیم بگیرند؟! چرا باید انقدر جدایی باشد میان انسان هایی که فارغ از هر نژاد و قومیّت و ملیّت و دین و مذهبی همه انسانند؟! چرا باید فقر و بی عدالتی در همه ی جهان بیداد کند؟! و خیلی چراهای دیگر... هیچ کس جوابی برای چراهایم نداشت یا جواب هایشان قانعم نمی کرد. آخر مگر من چقدر میتوانستم جهان را تغییر دهم یا فقط تغییرِ من چقدر میتوانست در تغییرِ جهانی با میلیارها انسان موثر باشد؟ اصلا مگر چند نفر مثل من آرزوی دیدنِ آن جهان را داشتند؟ شاید تعدادشان کم نبود ولی هیچ کدامشان حاضر نبودند هیچ قدمی برای تحققِ رویای مشترکمان بردارند. برای هرکسی از رویایم گفتم پوزخندی زد و گفت: چقدر تو آرمان گرایی! یا چقدر بلندپروازی! برای هرکسی زیبایی های رویایم را وصف کردم؛ گفت: چه حوصله ای داری! یکی گفت: فکر کردی دنیا جای کوچکی است که من و تو بتوانیم تغییرش بدهیم؟! نمیدانم، شاید من خیلی کودک بودم که دلخوش کرده بودم به چنین رویایی. شاید هم رویایم آنقدرها هم دور از دسترس نمیشد اگر هرکداممان تنها کمی برای بهتر کردنِ دنیایمان تلاش میکردیم اما هزار افسوس که سودای قدرت و ثروت و شهرت آنقدر در دلهای بیشترمان پرورانده شد که چنین رویایی در خفا و گوشه ی دلهای خیلی هامان جان داد. هرجایی بودیم در فکر سبقت گرفتن از هم شدیم به جای آنکه به هم کمک کنیم تا همه به آرزوهایمان برسیم. بیشتر از ساختن ها تخریب کردیم. در فکرمان چه حیله ها و نیرنگ هایی را نپروراندیم تا فقط خودمان باشیم که بهترین میشود، خوشبخت میشود. چقدر دورو بودیم، چقدر دروغ گفتیم، چقدر بی محبّت بودیم، چقدر بد بودیم و هستیم. امروز بعد از سالها دوباره آهنگی که در دورانِ کودکی با لبخند آن را گوش داده بودم را با چشمانِ خیس گوش دادم. چقدر این روزها برای رویایی که همیشه در دلم زنده نگهش میدارم، دلتنگ ترم.