مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

و بالاخره بعد چند ماه بحث با مامانم امروز راضی شد موهامو بزنه.

انقدرررر از دستشون خسته شده بودم که نگو. خیلی اذیتم میکردن:/

وسطای کارش بهش گفتم: الان بار دومه داری موهامو میزنی ولی تاحالا یه بارم موهامو نبافتی!

همیشه بهش گفتم مامان خوبی هستی ولی معلّم بهتری ای! کاش بیشتر از اینکه مامانم بودی باهام دوست میبودی.

یه آهنگی داشت آقای قمیشی میخوند:

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم

همش این میومد توی ذهنم...