روزای زندگی خیلی راحت تر از شب ها میگذره. انگار شب میفهمم چقدر درد دارم که توی شلوغی های روزمره ام پنهان میشن. دلم میخواد قبل از خواب همه ی افکارِ لعنتی ای که راحتم نمیذارن رو از ذهنم تخلیه کنم و صبح دوباره بریزمشون سرجاشون! دلم میخواد یک عالمه تخمه آفتابگردان بردارم و منِ ترسو، تنهایی به تماشای کابوسام که دقیقا مثل فیلم ترسناکن و هنوز هم راحتم نمیذارن، بشینم! من آدمِ ساکت و ساکن بودن و انزوا و افسرده بودن نیستم حتی اگر دنیایی غم داشته باشم باز هم میتوانم بخندم و خنده هدیه کنم. ساکن نمیمونم و برای تغییرِ اوضاع تلاش می کنم حتی اگه حاصلِ تلاش های کوچیکم اون تغییرِ بزرگی که میخوام نباشه. حقیقتا به این باور رسیده ام که غمگین بودن و گوشه گیری راحت ترین و دمِ دستی ترین کاریه که میتونم انجام بدهم ولی هیچوقت نخواستم غمگین باشم و غمگین بمونم. نمیدونم این چند سالِ اخیر چطور گذشت ولی میدونم از همش بیزارم چون پُر از سکون و غم و درد بود. شده بودم شبیه یه خرابه ی متروک. هرچی تلاش میکردم برای دوباره سرِپا شدن انگاری محال شده بود اونم تنهای تنها. هرکسی اومد و وضعیتم رو دید قطع امید کرد از دوباره ایستادنم. میگفتن افسرده ای! دل مرده ای! دوست نداشتم افسرده و دل مرده باشم. دوست نداشتم ترحّمِ بقیه رو نسبت به خودم احساس کنم و این باعث شد درمورد حالِ واقعیم با هیچ کس حرف نزنم و همه چیز رو درونم پنهان کنم. میگفتم و میخندیدم و روزامو میگذروندم اما شب ها تا هروقتی بیدار بودم چشمه ی چشمام جاری بود و سعی میکردم هرچی محکم تر صدای گریه هامو ته گلوم خفه کنم تا هیچکس هیچی نفهمه و وقتی خوابم میرفت تا بیدار شدنم تمام اتفاقات تلخی که افتاده بود و نیفتاده بود مهمون خواب هام میشد. این چند سال من هزاربار مرگِ خودمو خواب دیدم و کنارِ جنازه ی خودم گریه کردم. اوایل آشفته از خواب میپریدم ولی الان نه، فقط باید تحمل کنم. میدونم یه روزی که شاید دور باشه شایدم نزدیک همه ی این حس و حالِ آزاردهنده تموم میشه. من همیشه ی همیشه یه جایی گوشه ی دلم امید رو زنده نگه میدارم. پای همه ی اشتباهاتم ایستادم و تا تهش میجنگم برای اون یه ساعت آرامش و فکرِ آسوده که شده تمامِ حسرتم. به هیچ دلسوزی و ترحّمی نیاز ندارم و اگر قرار بر دلسوزی باشه خودم برای خودم دل میسوزونم. ایمان دارم روزی من پر از شوقِ زندگی خواهم شد.
هم مرگ باز هم بدونِ تو برای من تکرار میشود...