مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

روزای زندگی خیلی راحت تر از شب ها میگذره. انگار شب میفهمم چقدر درد دارم که توی شلوغی های روزمره ام پنهان میشن. دلم میخواد قبل از خواب همه ی افکارِ لعنتی ای که راحتم نمیذارن رو از ذهنم تخلیه کنم و صبح دوباره بریزمشون سرجاشون! دلم میخواد یک عالمه تخمه آفتابگردان بردارم و منِ ترسو، تنهایی به تماشای کابوسام که دقیقا مثل فیلم ترسناکن و هنوز هم راحتم نمیذارن، بشینم! من آدمِ ساکت و ساکن بودن و انزوا و افسرده بودن نیستم حتی اگر دنیایی غم داشته باشم باز هم میتوانم بخندم و خنده هدیه کنم. ساکن نمیمونم و برای تغییرِ اوضاع تلاش می کنم حتی اگه حاصلِ تلاش های کوچیکم اون تغییرِ بزرگی که میخوام نباشه. حقیقتا به این باور رسیده ام که غمگین بودن و گوشه گیری راحت ترین و دمِ دستی ترین کاریه که میتونم انجام بدهم ولی هیچوقت نخواستم غمگین باشم و غمگین بمونم. نمیدونم این چند سالِ اخیر چطور گذشت ولی میدونم از همش بیزارم چون پُر از سکون و غم و درد بود. شده بودم شبیه یه خرابه ی متروک. هرچی تلاش میکردم برای دوباره سرِپا شدن انگاری محال شده بود اونم تنهای تنها. هرکسی اومد و وضعیتم رو دید قطع امید کرد از دوباره ایستادنم. میگفتن افسرده ای! دل مرده ای! دوست نداشتم افسرده و دل مرده باشم. دوست نداشتم ترحّمِ بقیه رو نسبت به خودم احساس کنم و این باعث شد درمورد حالِ واقعیم با هیچ کس حرف نزنم و همه چیز رو درونم پنهان کنم. میگفتم و میخندیدم و روزامو میگذروندم اما شب ها تا هروقتی بیدار بودم چشمه ی چشمام جاری بود و سعی میکردم هرچی محکم تر صدای گریه هامو ته گلوم خفه کنم تا هیچکس هیچی نفهمه و وقتی خوابم میرفت تا بیدار شدنم تمام اتفاقات تلخی که افتاده بود و نیفتاده بود مهمون خواب هام میشد. این چند سال من هزاربار مرگِ خودمو خواب دیدم و کنارِ جنازه ی خودم گریه کردم. اوایل آشفته از خواب میپریدم ولی الان نه، فقط باید تحمل کنم. میدونم یه روزی که شاید دور باشه شایدم نزدیک همه ی این حس و حالِ آزاردهنده تموم میشه. من همیشه ی همیشه یه جایی گوشه ی دلم امید رو زنده نگه میدارم. پای همه ی اشتباهاتم ایستادم و تا تهش میجنگم برای اون یه ساعت آرامش و فکرِ آسوده که شده تمامِ حسرتم. به هیچ دلسوزی و ترحّمی نیاز ندارم و اگر قرار بر دلسوزی باشه خودم برای خودم دل میسوزونم. ایمان دارم روزی من پر از شوقِ زندگی خواهم شد.

هم مرگ باز هم بدونِ تو برای من تکرار میشود...