دیدنِ هیچی توی این خونه به اندازه اون پرنده سفیده که داخل قفس فقط زندست برای من آزاردهنده نیست و اشک منو در نمیاره. نمیدونم چیه، قناری یا مرغ عشق خیلی دلم میخواد درِ قفسو باز کنم، پرواز کنه و بره ولی حتی نمیدونم اگه آزاد باشه میتونه زنده بمونه. شاید توی قفس بودن به نفعش باشه ولی از بال و پر زدنش معلومه خیلی دلش میخواد بره. چقدر سخته چیزی به صلاح باشه ولی دوسش نداشته باشی. تو خیلی خوب میفهمی این حرفمو ولی نمیخونی. عروس یه خونه ای شدی ولی دلت جای دیگست. میدونی به صلاحته ولی دونستنش چه دردی رو دوا میکنه؟ حتی با دونستنش دلت آروم نمیگیره.
غروبا که میشه میرم کنار قفسش میشینم. اوایل یکم جیک جیک میکرد ولی از وقتی که گربه سیاهه اومد و ترسوندش لال شده و بعدش چقدر من بیزارتر شدم از گربه ها. فقط بال بال میزنه و واسه زنده موندن آب و دانه میخوره. میشینم کنارشو غصشو میخورم. بجای اون بجای خودم بجای خیلیا گریه میکنم ولی گریه چه دردی رو درمان میکنه؟ حتی حرف زدنم هیچی از غصه ها کم نمیکنه. میگفت حرف بزن حرف نزنی حرفا جمع میشن رو دلت و دق میکنی! حرفای نگفته میشن دردای پنهانی و یه روزی به خودت میای میبینی تمام جونت پر از درده. یعنی الان هنوز پر نشده؟! راستی دردی به اسمش روح درد داریم؟!
میخونه: این پرنده آسمون داره ولی شوق پریدن نداره...