نیمه شب دیشب پرکشید. وقتی خواب بودم از توی قفس در بسته از بین دیوارا و درو پنجره ی بسته ی اتاقِ من! آخر شب دیدم داره میلرزه و کز کرده گوشه ی اون قفس آهنی. گفتم شاید سردشه. آوردمش توی اتاق و نشستم کنارش. توی سکوت میشنیدم نوکش محکم بهم میخوره و تق تق میکنه. نمیدونستم باید چیکار کنم. اونقدری نشستم تا آروم گرفت و سرشو گذاشت روی بالِ خودش. رفتم خوابیدم و خوابشو دیدم. آزاد بود، حالش خوب بود، چشماش میخندید. برای نماز صبح بیدار شدم و دیدم از همون گوشه ای که دیشب کز کرده بود پرکشیده بدون اینکه ذره ای تکون بخوره. نمیدونم بعد کجا برده شد و دلمم نمیخواد بدونم. هرجایی رفته باشه از گوشه ای اون قفس خیلی خیلی بهتره. روی تنش جای چنگای گربهه بود. من از گربه ها بیزارم.
اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت. وقتی میدیدمش فقط بغض می کردم و هرچی تلاش می کردم بغضم فقط بغض بمونه نمیشد. الان قفسه خالیه و هنوزم زشت ترین چیزیه که توی این خونه میتونه باشه. دیروز غروب بازم کنارش نشستم بعدِ کلی وقت یکمی جیک جیک کرد ولی دوباره بعدش لال شد. دیروز غروب وقتی در قفس باز شد کاش فرار میکرد کاش میرفت ولی لاجون تر از این بود که بره. نفس افتاده تر از اون بود که پر بکشه. پر درد تر از هرموقعی بود و آخرم دق مرگ شد. گمونم اونم خیلی وقت بود که روحش درد میکرد.
آره! اون پرنده منو یادِ یه کسی مینداخت...