مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

حینِ نوشتن سونات مهتاب میشنیدم اگر دلتان خواست حینِ خواندن بشنوید.


مینویسم تا یادم بماند اما فقط خوبی را...
:میشود تمام آدم ها را دوست داشت تنها باید تفاوت ها را بپذیریم و من فارغ از تمام اخلاق هایی که شاید نپسندم سعی می کنم آدم ها را دوست داشته باشم اما فقط آدم ها را.
:حرف های هر کسی برایمان به قدری ارزش داشته باشد که گوینده شان برایمان باارزش است.
:هر لحظه ای که میگذرد زمانی است که میرود و هرگز بر نمی گردد. چه هدیه ای باارزش تر از اینکه کسی زمانش را برایت صرف کند.
:راحت تر از تغییر دادنِ دیگران تغییر دادن خودمان است.
: کاش بتوانیم زبان نگه داریم از غیبت، تهمت و دروغ.
:خودمان را دوست و دوست تر بداریم و کسانی را که دوستمان دارند.
:حیف از آن همه محبتی که برای آدم های اشتباهی زندگی هامان صرف کردیم.
:چه بسیار احساس های اشتباهی که عشق خواندیمشان.
:اگر عشق را از جریانِ عادی زندگی جدا کنیم عشق، همان تخیّلاتِ باطلِ گذرا خواهد بود؛ رویایی کوتاه که آغازی دارد و انجامی... و ناگهان از جای پریدنی، و بطالت را احساس کردنی، و از دست رفتنی تاسّف بار و یاد...«یاد، که انسان را بیمار می کند» و خادمِ درمانده ی گذشته ها.
:هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
- تماما نقلِ قول از خودمان و این!

* چند روز قبل، گفتن از مهربانی های بی حد و خوبی های بی اندازه ی کسی ناخودآگاه صورتم را غرق اشک شوق کرد.
* دلم میخواهد همین یکی با تمام حالِ خوبش راز بماند فقط برای خودم.