مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
مدت زیادیست زندگیِ من مثل یک کلاف سردرگم و درهم پیچیده شده . آدمایش شده اند گره های کور این کلاف... نمیدانم کدام گره باز شدنیست و کدام باید بریده شود. تمام زندگیم شده روابط نصفه نیمه ای که نمیدانم کدامشان باید تمام شود و کدام باید احیا و حتی کدام را نیمه کاره رها باید کرد. امان از نیمه کاره ها! هیچ چیزی مثل یک رابطه ی نامعلوم و نیمه کاره مرا اذیت نمی کند! نمیدانی فلانی را هنوز از نزدیکان یا دوستانت بدانی وقتی حتی از سیصد و شصت و پنج روزِ سال حتی یک روز هم برایت وقت خالی ندارد. وقتی با در مقابل تمام بی مهری هایش حالش را میپرسی و ناگهان از دلی میگوید که به دل راه دارد و فکرت که توی ذهنش آمده بود یا اینکه اخیرا خوابت را دیده بود. حتی به دروغ از دلتنگیش برایت قصه میبافد!  نمیدانم اگر توقع داشته باشم گاهی حالم را بپرسد پرتوقعی است یا نه. بیشتر وقت ها که نه؛ همه ی وقت ها خودم را با این دروغ راضی میکنم که مشکلات و درگیری های زندگی فرصت نمیدهد تا حتی حالم را بپرسند وگرنه آن ها همان آدم های گذشته اند! اما خوب میدانم هیچ چیزی مثل گذشته نیست حتی آن آدم ها.
مدتی هاست در ذهنم به فکر خلوت کردن اطرافم افتاده ام! آنقدر اطرافم پر شده بود از آدمهای نیمه کاره که میترسیدم آدمِ جدیدی وارد دنیایم شود و بشود گره کورِ دیگری. باید دنیایم را خالی میکردم از آدم هایی که مدتها پیش رفته بودند و فقط من مانده بودم و انتظار برای بازگشتشان. شروع کردم از یادگاری هایشان، هدیه هایشان، عکس هایشان، آهنگ ها، دست نوشته ها، شماره تماس هایی که سال تا سال استفاده ای نداشتند و و و... حذف شدنی ها را حذف کردم، دور ریختنی ها دور ریخته شد، هدیه ها از جلوی چشمم به انباری رفتند و خودشان... با گذشت زمان فراموش می شوند. روزی میرسد نه دیگر کسی را میشناسم که فامیل بدانمش نه دوستی خواهم داشت که مدتها قبل دوست میدانستمش نه کسی که برایم از دلتنگی های دروغینش داستان بسازد. روزی میرسد که فقط من هستم و کسانی که باید کنارم باشند. کسانی که دوستم دارند و دوستشان دارم، کسانی که وقتی که باید میبودند، بودند. کسانی که بودنشان تنها مرهم بود در بدترین شرایط . و چقدر شیرین خواهد بود گذراندن بهترین روزهای در راهم، کنارشان.
واقعا که چقدر حس خوبی دارد این رهایی از آدم های قبلی و خاطراتشان...

*شاید یکی از بهترین اتفاقات درحال وقوع، گذر زمان باشد!
با گذر زمان گرد کهنگی روی خاطرات تلخمان مینشیند و آنها را آنقدر در ذهنمان کمرنگ می کند که روزی به خودمان می آییم و میبینیم اتفاقی که روزی تمام زندگیمان را تحت شعاع قرار داده بودند حال بی اهمیت ترین مسئله در زندگیمان شده است.
گذر زمان حتی واقعیت آدم ها را فاش خواهد کرد.
تنها باید صبر کرد.