نیمه شب نبود؛ کسی خواب نبود؛ اما چه فرقی دارد؟! زلزله آمد. هیچ لرزه سنجی ثبتش نکرد اما مخرب ترین زلزله ای بود که در آن زمان میتوانست رخ دهد. تمام دارایی هایی که روزی مایه آرامش بودند آوار شدند، ریختند و آسیب زدند. چند لحظه بیشتر طول نکشید اما حاصل عمری بر باد رفت. هیچکس آوارها را نمیدید. هیچکس کمکی نمیکرد. نیروی مردمی در کار نبود؛ همدلی نبود؛ همیاری نبود. تنها آوار بود و خرابه و کسی که ناباورانه با تنی رنجور مات و مبهوت به تماشا نشسته بود. چندی گذشت که با دستان خالی مشغول کنار زدن آوارها شد. گویی یادش آمده بود چیزِ با ارزشی زیرِ آوارها جا مانده. آوارها را کنار میزد اما هیچ نمیافت. کم کم آدم ها متوجه اش شدند. نهیب میزدند که کاری بیهوده انجام میدهد اما او... میشنید اما نمیخواست بشوند. نمیخواست باور کند تمام داشته اش را از دست داده. همه ی داشته اش را... با ته مانده ی جانش، تنهای تنها، با دستانِ خالی، زیر نگاه های سنگین و ترحّم بار آدم های همیشه تماشاگر پی چیزی میگشت که هیچکس نمی دانست چیست.
کاش میشد کر شد! کاش زبان عدّه ای از بیهوده گویی لال میشد. کاش...
شاید ادامه داشت.
ببخشید بابت کامنت های بی جوابتون