مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

اشک شوق بود و عمری دلتنگی. در آغوش هم، چنان از ته دل میگریستند که همه را به گریه وامیداشتند. من هم نظاره گر بودم و اشک شوق میریختم. نظاره گر بودم اما در عمقِ ماجرا! زیر لب هذیان میگفت؛ گریه میکرد؛ شاید او هم ناباور بود. اشک هایی که با سرانگشت محبوبش نوازش میشد و خنده هایی که غرق گریه بود! صورتش بوسه باران میشد و دیگر نه خجالتی بود نه گونه های گلگونی. تنها دنیا دنیا دلتنگی بود و عمری حسرت.

یادت هست؟!
کاشکی بد نشود آخرِ این قصه ی بد؟
شاید بد نشد:)

دریافت