مثل این بود که یکیو واقعی بکشی و بعد تکونش بدی و بگی پاشو! اشتباه کردم، شوخی کردم!
توی دلم یه عالمه حرف جمع شده بود میخواستم بنویسم؛ دیدم فایده نداره ننوشتم.
دلم تنگ شده برای اونوقتا که غروبا توی حیاط کنار قفس اون پرنده ای که هنوزم نمیدونم قناری بود یا مرغ عشق، مینشستم و باهاش حرف میزدم.
فردای اون شب درِ قفسش باز شد ولی اون هیچوقت پرواز نکرد.
من سراپا همه زخمم
تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش {حسین منزوی}