مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
نمیدونم چه رازیه که وقتی کسی میمیره هرچی خاطره ی بد ازش داری یهویی از ذهنت میره و خوبی ها و مهربونیاش حتی اگه کم بوده باشن فقط میاد جلوی چشمت و دلتو درد میاره.
توی ذهنم نگهت میدارم سرِپا، زنده و با قلبی که هنوز میتپه. هنوزم گاهی توی خیالم تو رو مهمان خونمون میکنم و سرمو خم میکنم تا پیشانیمو ببوسی. انگشتای کشیده و قشنگتو، آروم و باز ناز غذا خوردنتو، صدای نازک و ظریفتو، پیراهنای گل گلی و چین دارتو، موهای همیشه بافته تو، همه رو توی قلبم زنده نگه میدارم حتی اگه منو اندازه ی بقیه ی نوه هات دوست نداشتی، حتی اگه اصلا دوسم نداشتی.
سعی میکنم آخرین تصویری که توی ذهنم ازت باقی میمونه عید امسال باشه که خونمون اومدی نه امروز که انقدری ازت دور بودم که حتی تنِ کفن پیچتو نمیدیدم.
امشب دیگه راحتِ راحت، بدون هیچ لورازپام و دیازپامی میخوابی.
دیگه نگران نیستی که قرصاتو همراهت نبردی.