هر روز که میگذره بیشتر از قبل حس غربت میاد سراغم، حس عدم تعلق به این زمان. بیشتر حس میکنم تنهام و نمیتونم مثل قبل با آدما درارتباط باشم. هرچی میگذره بیشتر تفاوت های خودم رو با هم نسل های خودم میبینم و کمتر میتونم کنار بیام. اصلا بحث برتری کسی بر کسی نیست. فقط من برای زندگی توی این شرایط زیادی غریبه ام. نمیتونم با عادی ترین مسائل کنار بیام و بپذیرم که عادی هستن. نمیتونم و اینو باور دارم که از ناتوانی من نیست.
کم کم دارم میشم ارمیا؛ همونقدر غریبِ وطن!
پیش از دق مرگی...