مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
هر روز که میگذره بیشتر از قبل حس غربت میاد سراغم، حس عدم تعلق به این زمان. بیشتر حس میکنم تنهام و نمیتونم مثل قبل با آدما درارتباط باشم. هرچی میگذره بیشتر تفاوت های خودم رو با هم نسل های خودم میبینم و کمتر میتونم کنار بیام. اصلا بحث برتری کسی بر کسی نیست. فقط من برای زندگی توی این شرایط زیادی غریبه ام. نمیتونم با عادی ترین مسائل کنار بیام و بپذیرم که عادی هستن. نمیتونم و اینو باور دارم که از ناتوانی من نیست.
کم کم دارم میشم ارمیا؛ همونقدر غریبِ وطن!
پیش از دق مرگی...