پماد برای روح های حساس و آسیب دیده! پیدا میشه؟! قرصِ امیدواری چطور؟! کجا میشه یه آمپولِ تقویت روحیه پیدا کرد؟! وقتی شادی و خنده افت میکنه سرمشو از کجا باید گیر آورد؟! چرا هیچ فشارسنجی فشارِ مشکلات رو نمیسنجه؟! کاش یه کپسول پیدا میشد پر از حالِ خوب که حالِ خوب رو نفس بکشیم تا شاید به قلبمون برسه. چی میشد وقتی گوشی پزشکی روی قلبی گذاشته میشد به جای صدای قلب، حرفایی که توی دل مونده و به گلو نرسیده خورده شده، شنیده میشد.
هر چهار ساعت یک بار به آخرِ خط رسیدن! توی اوجِ تابش خورشید توی تاریکی و سیاهی مطلق بودن. وسطِ راهِ قله ی امیدواری، از پایین دستشو میاره بالا و پامو میگیره و محکم میکشه و میندازدم ته ته دره ی ناامیدی. همینطوری که ته دره سقوط میکنم دوتا چشم نگران میبینم. نگران نه برای من و بلایی که سرم میاد، نگرانِ حرفِ مردم! میدونی مردم چی میگن؟ لابد کج رفت که سقوط کرد! سقوط میکنم و باز نمیمیرم. لاجون ته دره افتادم و ناامیدتر از همیشه. گریه کن، حرف بزن! گریه چه دردی رو درمان میکنه؟! حرف زدن چی؟! صبر میکنم ببینم بالاخره تموم میشه یا نه؟! ته خط باید تموم بشه همه چیز، مگه نه؟ پس چرا تموم نمیشه. چرا من روزی چند بار میرسم ته خط و بازم هستم؟! چرا تموم نمیشم؟! یه عالم از من خسته اس و من خسته از عالم...
چشم بگردون و دنیا رو ببین مردم چه مشکلاتی دارن و چطوری سر میکنن! این شاید مضحک ترین دلداری بود که بهم دادن و به بقیه دادم. چه کسی وقتی سرش درد میکنه، دندانش درد میکنه حین درد به شخصِ دیگه ای فکر میکنه که توی اون لحظه از خودش بیشتر درد میکشه؟! توی اون لحظات فقط دنبال راهی برای تسکینِ درد خودشه. هرکسی دردِ خودشو داره و مشکلاتش برای خودش بزرگه حتی اگه نسبت به مشکلاتِ بقیه اصلا به چشم نیاد.