مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

دیروز بعد از کلی کلنجار با خودم باهاش تماس گرفتم. وقتی تماس برقرار شد یه لحظه خواستم قطع کنم و پیام بدم اشتباه شده ولی شروع کردم به صحبت. از اون فاصله هم شوقِ توی صداشو احساس کردم. شاید آخرین باری که تماس داشتیم فکرشو نمیکرد دوباره باهاش تماس بگیرم. حقیقتا تصمیمم هم همین بود اما دیروز یهویی دلم مهربون شد و خواستم ببخشم. ببخشم تمام جنگ اعصابی که اون باعثش شده بود. خودمو گذاشتم جای اونو گفتم شاید من هم همون اشتباه رو انجام میدادم. بخشیدم و بدون دلخوری باهاش حرف زدم؛ خندوندمش و یکمی از تنهاییِ دیروزشو پر کردم. حال اونکه میدونم خوب شد؛ ولی حالِ من بهتر، خیلی بهتر...

کاش هممون بتونیم همدیگرو ببخشیم :)