سعی میکنم با دلایل خیلی منطقی خودمو آرام کنم؛ ولی احساسم میاد و گند میزنه به همه چی... همیشه یه پای منطقم بدجور میلنگه.
امروزم میخواستم با خودم همراهت کنم ولی نشد؛ نمیشد. قدم به قدم تقریبا تمام خیابونا و کوچه هایی که اون روز بودی رو پیاده رفتم ولی حسِ اون روز زنده نشد. اون روز آسمون آبی تر بود، هوا صاف تر بود، حالِ منم بهتر بود. تمام حواسم معطوف به تو و حرفات بود و هیچکس و هیچ چیز به چشمم نمیومد حتی اون کوچه ی بن بستی که همیشه حواسمو پرت میکرد. اون روز خنده هام واقعی تر بود و هیچ چیزی نمیتونست حالِ خوبِ اون روز رو خراب کنه؛ هیچ چیزی... اون روز هر یاسی سر راهم بود رو عمیق نفس کشیدم و مست عطر خوبشون شدم. ذوقِ همه ی بید مجنون های توی مسیر رو کردم. روی چمنا پشتِ یه بوته ی بزرگ نشستم و فقط از اون فضای دلخواه آرامش گرفتم. فضایی که با بودنت حال و هوای دیگه ای برام داشت. اون روز قدِ یه دنیا آرامش و حالِ خوب ذخیره کردم برای همچین روزی، امروزی که دلم میخواست؛ دلم میخواست... بیخیال چه اهمیتی داره من چی دلم میخواست؟!
* میشه امیدوار باشم حداقل تو منو بفهمی؟!
* چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
حسین منزوی