نگفته بودم اینو... من آدمهایی رو که بی بهانه و بی دلیل لبخند هدیه میدن رو خیلی دوست دارم.
رفتم موهامو کوتاه کنم خانم آرایشگر منو بعد از مدتها یادش بود! عجیب بود برام چون همیشه فکر میکردم از اون آدمهایی باشم که هیچوقت توی یاد کسی نمونه. فرفری صدام میزد و منو مینداخت وسط بچگیام و گریه هام برای اینکه دوست داشتم موهام لخت باشن. از فرفری گفتنش خوشم اومد! برعکس بچگیم...
دستیار خانم آرایشگره مشغول تمیز کردن بود؛ یه دختری بود شاید همسن یا شایدم از من کوچیکتر. سخت بود واسش جلوی ما که اونجا بودیم کاراشو انجام بده. شاید با خودش فکر میکرد با نگاه تحقیر بهش نگاه میکنیم! ماسکمو درآوردم و بهش لبخند زدم و یه خسته نباشی گفتم. خیلی خوشش اومد! وقتی میخواست موهامو سشوار بکشه با مهربونی و ملایمت و لبخند کارمو انجام داد و منم خوشحال بودم که اون حس بد نگاه از بالا رو بهش ندادم.
مجبور شدم از یه خانمه یه سوال بپرسم؛ خانمه با لبخند جوابمو داد و من فکر میکردم چقدر آدم ها با لبخند دوست داشتنی تر میشن.
منشی مطبی هم که رفتم با لبخند و صبر و حوصله جوابمو داد. خوشحال شدم که چندین باری که باید اونجا برم مجبور نیستم یه آدم بدخلق و اخمو رو تحمل کنم. فقط خدا خدا میکردم خانم پزشکی که هنوز ندیدمش هم خوش اخلاق باشه.
با اون کسی که اون بار گفتم بخشیدمش دوباره تماس گرفتم. آخ که چقدر حس خوبیه بخشیدن آدما. گذاشتم کلی حرف بزنه و کلی سربه سرش گذاشتم و حالشو خوب کردم و حتی دعوتش کردم بیاد خونمون. واقعا این تمرین بخشیدنِ آدما رو باید برای خودم داشته باشم. عجیب حال خوب کنه!
تیم والیبال هم که برد کلی خوشحالی کردم و تا آخر بازی چند کیلویی تخمه آفتابگردونو تموم کردم:| اما قسمت خوب ماجرا اونجاست که اوضاع وزنم همچنان نزولیه و ترس اینکه یه روزی صد کیلو بشم فعلا رفته.
آخرشم که پیرمرد دستفروشی که دلم میخواست بشینم همونجا کنار خیابونو باهاش حرف بزنم.
خانم شکیلا اصلنم فکر نکنی یادتم هاااا ولی گاهی یه خبری از خودت بده دیگه...
آرام؟! هستی نیستی؟ چرا نمیای واقعا؟