مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

از صبح توی فکر بودم.‌ امروز به تاریخ قمری تولدم بود! راستش نمیدانم چندمین روز از چه ماهی است؛ تنها از کودکی یادم است که میگفتند یک روز پیش از عید غدیر بدنیا آمدم. اهمیتی ندارد؛ دیگر اهمیتی ندارد. امروز تنها چیزی که تمامی نداشت افکار آزاردهنده بود. افکار عجیب و غریبی که منشا مشخصی نداشتند. ناامیدی تمام جانم را گرفته بود. دلم میخواست گریه کنم اما گریه درمان کدام درد است؟! دلم میخواست بخوابم اما افکارِ مزاحم حتی اجازه نمیدادند پلک هایم روی هم بیایند. حالا هم سردرد امانم را بریده. دندان درد هم بدتر از آن. با تمام آن افکار از شدت خستگی کمتر از ساعتی خوابم برد و با کابوس یکی از نزدیکانم از خواب پریدم. چند ساعتی از او بیزار شدم اما سعی کردم با یادآوری خاطرات خوبی که برایم جا گذاشته است مقابل این حس تنفرِ بی منطقم بایستم. دوباره فکر و فکر و فکر... هرقدری سعی کردم حواسم را پرت کنم نشد. انگار گوشه ی دیوار یا ته بن بستی با دست و پای بسته گیر افتاده بودم و از هر طرفی که راهی بود به منِ بی دفاع حمله میشد. ترسیدم؛ خیلی ترسیدم.