مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی

یه حالی دارم؛ عجیب...

نه خوشحالم نه غمگین حتی عادی و معمولی هم نیستم.
به هیچ چیزی حس خاصی ندارم. تقریبا هیچی نه میتونه ناراحتم کنه نه خوشحال یا هیجان زده. هر چیزی که قبلا حالمو خوب میکرد دیگه هیچ حسی نداره. غذا خوردنام اجباره و یک در میون غذا میخورم. دیدن آدما و شنیدن حرفاشون خیلی زود خستم میکنه. حوصله ی بچه ها و خصوصا نوزادا و گریه های روی اعصابشونو ندارم. حس و حال آهنگ ها مخصوصا عاشقانه رو اصلا ندارم و نشنیده رد میکنم. حوصله ی ندارم حتی یه کلیپ چند دقیقه ای رو تا آخر ببینم. حوصله ی هیچکس رو ندارم و دیگه مهمم نیست بقیه چی میگن و چی فکر میکنن. یه حالتیم که هیچوقت نبودم. ولی حال بدیم نیست! :))
 
همشم متن این توی ذهنم بالا پایین میشه.