بدترین درد جسمی که تا به حال تجربش کردم جراحی دندون عقل بوده! تموم شد کل دردش یه دقیقه طول کشید و الان انگار نه انگار...
ولی درد روحی و شوکی که ۲۹ دی ماه سال ۹۳ بهم وارد شد انگار تموم شدنی نیست. هنوزم که هنوزه طبعاتش همراهمه و رهام نمیکنه. واقعا دیگه خیلی ذهنم درگیرش نیست و کم پیش میاد به اون اتفاقات فکر کنم ولی هنوزم خوابهام پریشونه. هنوزم قلبم درد میگیره از یادآوریش و هرچقدر میخوام منطقی باشم نمیشه. چون جریانی بود که تمام احساسم درگیرش بود و ذره ای عقل و منطق درش نبود. بی منطقی مطلق... ولی هنوزم وقتی گریم میگیره بابتش، هیچی آرومم نمیکنه، هیچی نمیتونه امیدوارم کنه.
نمیخوام انقدر درگیر یه قسمت گذشتم باشم؛ از همش رد شدم ولی این قسمتش نمیگذره. انگاری روی تکراره برای چند هزارمین بار...
کاش یه اتفاقی میفتاد من فراموشی میگرفتم و فقط همین قسمت گذشته رو فراموشم میشد.
چرا نمیتونم آدم قبل از اون اتفاق باشم؟!
چرا اون خودمو پیدا نمیکنم؟!
یعنی این جریان منو آخر تا کجا میکشونه؟!
من چطور یه شخص با یه دنیا نقص رو انقدر بی حد و اندازه دوست داشتم؟!
واقعا چطور؟!!!
دلم یه شوقی مثل شوق قبل از اون اتفاق و تپش قلب از شدت هیجان و دلتنگی و انتظار و امید رو میخواد؛ حتی اگه قرار بر انتظار تا لحظه ی مرگ باشه!