مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
امروز روزی بود که...
به علت برف و یخبندان! و برودت هوا :| مدارس تعطیل و همه خونه بودن. مامانبزرگم هم از دیشب مهمونمون بود.
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و به رازی که صبح دیروز با من درمیون گذاشته شده بود فکر میکردم! الان من تنها فرد باخبر از رازش هستم و قول دادم رازدار خوبی باشم. واقعا از شنیدنش متعجبم هنوز و اینکه یه نفر در عرض کمتر از ده دقیقه بزرگترین و مهم ترین راز زندگیشو بهم گفته تعجبم رو بیشتر میکنه ولی فکرشو که میکنم دلم نمیخواست بدونم ولی نتونستم بهش بگم دلم نمیخواد بدونم و بشنوم. کلا انگاری هرچی کمتر آدمارو میشناسم فکر و خیالم و غم و غصه هام کمتره شایدم این خوب نیست؛ نمیدونم.
صبح تمام زمین سفیدپوش شده بود و بعد از سالها رفتم و روی برف ها خوابیدم! قبلا هروقت میخواستم اینکارو انجام بدم از ترس مریض شدن و بدن درد از سرما هیچوقت امتحانش نمیکردم اما می ارزید حتی با اینکه بعدش بدنم درد گرفت و سرفه هام بازم شروع شدن. تنها استدلالمم این بود که شاید فردا مُردم:|
ظهر مامانم یکی از غذاهای مورد علاقمو پخته بود و با خنده و شوخیامون لذت خوردنش چند برابر شده بود.
عصر جایزه ی خواهرمو که قول داده بودم اگه دانش آموز برتر بشه واسش میخرم و سفارش دادم.
...لبخند زدم :)