مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

دور افتاده از خویش

مهجور

غربتِ پارو زدنِ کَشتیِ دَر گِل...

طبقه بندی موضوعی
چند سالی بود قصد مهاجرت داشتن ولی کاراشون هماهنگ نمیشد؛ دو سه سال پیش همه ی خرده ریزه های زندگیشونو فروختن و بجز یه سری وسیله ی اساسی هیچی نگه نداشتن. ولی بازم کاراشون جور نشد؛ این چند سال اخیر همش در حال رفت و آمد و تغییر مکان از خوزستان به تهران بودن، خوزستان مستقر بودن و تهران برای کارای مهاجرت و اقامت میرفتن. حالا بعد از چند سال رفت و آمد و پیگیری؛ بالاخره نتیجه گرفتن و هشتم برای همیشه از ایران میرن.
نمیخوام احساسی باشم و گریه کنم ولی اسمش که میاد میرم به بچگیام و که با ذوق راه مدرسه تا خونه ی مامانبزرگ رو میدویدم تا خاله رو ببینم و واسم قصه بگه و شخصیت های قصه هارو واسم نقاشی کنه. یادم نمیره وقتی میخواست عروس بشه و بره یه شهر دور زندگی کنه چقدر گریه میکردم آخه من با هیچکس اندازه ی اون صمیمی نبودم، آخه همیشه از مهربونترین هام بود، آخه خیلی دوسش داشتم و دوریش واسم سخت بود، آخه...
میدونم بازم میبینمش هر چقدر دور و دیر ولی خیلی ناراحت و شوکه شدم از خبر رفتنشون و ناراحت تر برای مامانبزرگ
دلم نمیخواد تقویم جلو بره و برسه به هشتم فروردین...
بیزارم از کسایی که وضع ایران رو به حدی غیرقابل تحمل کردن که همه تنها راه نجات رو مهاجرت میدونن.

این چه رازیست که هربار بهار با عزای دل ما می آید!