باید مینوشتم تا یادم بمونه آدما میتونن چقدر بد باشن حتی در حق یه غریبه اونم بی دلیل؛
امروز قد یه دنیا ترسیدم. نمیدونم هنوزم ترسم بیهوده بوده یا نه!
تا چندماه بعد توی ذهنم تصویرسازی شد و از ترس اتفاقاتی که اصلا واسم قابل هضم نبودن دست و پاهام میلرزید و قالب تهی کرده بودم. من کجا و دادگاه و شکایت و این چیزا کجا؟! انگاری قلبم داشت از جا کنده میشد. به وضوح صدای ضربان قلبمو میشنیدم. اون لحظه نیاز داشتم فقط حرف بزنم و یکی بهم بگه همش الکیه و خیالمو راحت کنه حتی به دروغ ولی مامان و ریحانه نبودن و برای تماس گرفتن هم خیلی بدموقع بود. به خودم حق دادم حتی اگه بدموقع باشه. شماره ی خاله رو گرفتم. طولی نکشید تا جوابمو داد. پرسیدم وقت داره یکمی حرف بزنیم و گفت جایی مهمانیم و خیلی نمیتونه حرف بزنه. معذرت خواهی کردم و خواستم قطع کنم که گفت حرفمو بزنم. نمیدونم از صدام مشخص بود حالم خوب نیست یا ... . یکی دو دقیقه ای ماجرا رو واسش گفتم و دقیقا همون چیزی که میخواستم رو گرفتم. دلداریم داد و گفت همش الکیه و نگران نباشم. یکمی آروم گرفتم ولی حالم خوب نشد. هنوزم بهش که فکر میکنم حالم بد میشه. هیچوقت باعث و بانی این حال رو نمیبخشم با اینکه یه غریبه بود. امیدوارم بدترین حس و حال دنیا رو تجربه کنه که منو به این حال انداخت.
۲۶ تیر ۱۴۰۱
امروز یه روز قبل از عید غدیره و به قمری روزی که من متولد شدم. همیشه از بچگی یادم بوده یه روز قبل غدیر مامانم میگفت امروز تولدته و اون موقع ها خیلی خوشحال میشدم ولی این روزا امروز و فردا و تولد و عید و ... هیچ روزی واسم فرقی نداره. انقدر نسبت به همه چی دلسردم که دیگه واسه این مناسبتا جایی نمیمونه.
۱۷ ذی الحجه