●یکی از سخت ترین لحظاتی که میشه تجربه کرد اینه که بخاطر عشق و محبتت به شخصی خیلی کارا واسش انجام بدی و آخرش جوابت بشه؛ میخواستی نکنی مگه من ازت خواستم؟! شنیدنش آدمو از زندگی سیر میکنه.
● خیلی درد داره یه چیزایی توی وجودت پیدا کنی که دوستشون نداشته باشی و دلت نخواد باشن اما رفتار دیگران توی شکل گیری اون ویژگی در درونت بیشترین نقش رو داشته؛ مثل کثافتی به نام مهر طلبی...
● دارم فکر میکنم وقتی آدمی حتی محبت والدینش رو شرطی داشته چقدر سخته بخواد خلاف این عمل کنه.
● حس میکنم باید کوبیده بشم از بیخ و بن و دوباره ساخته بشم!
● میخوام خیلی فکر نکنم، میخوام خیلی حساس نباشم، میخوام خیلی چیزای دیگه نباشم؛ اصلا میخوام خودم نباشم!
● دیگه داره باورم میشه مقصر ترک دیوارِ کنار پنجرم منم!
● حالم میخواد خوب باشه؛ بیچاره حالم...
● حس آوارگی دارم!
● استااااااد به سخره گرفتن غصه ها و دردا شدم! یه جوری میخندم و میخندونم که بیا و ببین...
● یه آهنگ با حالِ خوب داره توی ذهنم تکرار میشه. دلم میخواد این آهنگه تهش قصه ی زندگیم بشه!
راستی راستی نزدیک به یکساله هیچی ننوشتم! حرف زیاده؛ شاید بازم نوشتم.
راستی پستای جدیدو فقط دنبال کنندگانِ وفادارم (😅) میتونن بخونن.
ببخشید بابت پیامای بدون جوابتون... شاید یه روزی جواب دادم.